شمس الدين محمد كوسج

163

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

چنين گفت سوسن به شاه جهان * كه آرند پيشم هيون در نهان « 1 » به پيران بفرمود افراسياب * كه اى نامور مرد با جاه و آب بگو تا بيارند اشتر چهار « 2 » * كه باشد همه درخور نامدار « 3 » يكى خيمه ديباى چين پرنگار * بياور بدين « 4 » نامداران سپار چنين گفت با سوسن افراسياب * كه آنچت ببايد بگو در شتاب بگو تا سپارند از بيش‌وكم * بدان تا نمانى ز چاره به غم به دو گفت سوسن كه از بخت تو * به گردون رسانم سر تخت تو بگو تا ز هرگونه‌اى خوردنى * بيارند و هرگونه گستردنى چنان چون بود درخور پهلوان * كه گردند از آن شاد و روشن‌روان همان سالخورده مى چون گلاب * مرا ز آن فزايد همى جاه و آب همين بزم و اين ساز فرخنده شاه * چنين هم بياراسته تاج و گاه يكى پاره « 5 » از داروى بيهشى « 6 » * كه رستم بتابد سر از سركشى « 7 » بفرمود كارند پيشش فراز * چنان « 8 » چون ببايست هرگونه ساز چو سوسن برون آمد از پيش شاه * بيامد دوان تا به ايران سپاه دو اشتر همه بار از خوردنى * دگر دو ز خرگاه و گستردنى

--> ( 1 ) . ن : بيت را ندارد . ( 2 ) . ن : بيارم هم‌اكنون به پيش . ( 3 ) . ن : هر آنچت ببايد هم از كم‌وبيش . ( 4 ) . س : بدان . ( 5 ) . س : جام . ( 6 ) . س : بيهوشى . ( 7 ) ن : « ن » به جاى بيت‌هاى 53 - 61 دارد : يكى خيمه ديباى چينى نگار * همه هرچه بايد بساز و بيار به سوسن چنين گفت كاى پهلوان * بمانى تو شادان و روشن روان به خوالىگرت گوى اى خوب‌دست * ز مطبخ ببر خوردنى هرچه هست ز مرغ و ز ريحان ز نان و بره * بفرماى تا آورد يكسره وزان پس بفرماى كاندر زمان * دو خيك مى آرند اندر زمان همى دست مجلس كه در پيش شاه * نهاده‌ست با تاج و تخت و كلاه ( 8 ) . ن : ميان ( - همان ) .