شمس الدين محمد كوسج

160

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

چو بشنيد افراسياب اين سخن * دگرگونه انديشه افگند بن به دو گفت بنشين و خاموش باش * نبايد كه گردد چنين راز فاش كه ديده‌ست رامشگر جنگ‌جوى * نباشد بر كس چنين راى و روى « 1 » زن ار چند در كار دانا بود * چو مردى كند سخت رسوا بود تو را كار جز بربط و چنگ نيست * همى چنگ تو درخور « 2 » جنگ نيست چو سوسن ز افراسياب اين شنيد * به كردار دريا دلش بردميد چنين گفت كاى شاه ماچين و چين * مبيناد كس بىتو تاج و نگين « 3 » چنين گفت « 4 » داناى پيشين زمان * مباشيد ايمن ز مكر زنان چو زن كرد بر دل در چاره باز * شود جان اهريمن اندر گداز من اين گفتهء خويش آرم به جاى * چو فرمان دهد شاه توران خداى كه يارى ز مردان نخواهم به « 5 » جنگ * به چاره چو من باز كردم دو چنگ و ليكن يكى مرد بايد دلير * كه در جنگ مانندهء « 6 » نرّه‌شير كه هرگز همى روى رستم نديد * نه آواى او را به گيتى شنيد كه با من بود اندرين كار يار * به مردى نتابد ز رزم سوار « 7 » كه فرمان برد مر مرا روز جنگ * چو گويم به آورد بگشا دو « 8 » چنگ چو سوسن چنين گفت افراسياب * ز ديده بباريد از كينه آب « 9 » به دو گفت ارين كينه « 10 » آرى به جاى * نباشد كسى چون تو با هوش و راى

--> ( 1 ) . ن : بخاصه زن ديد [ ه ] بسيار شوى . ( 2 ) . ن : دو چنگ تو اندر خور . ( 3 ) . ن : ز گفتار من دل مكن پر ز كين . ( 4 ) . ن : كه گفته‌ست . ( 5 ) . ن ، س : نخواهم ز مردان . ( 6 ) . ن : باشد يكى ؛ س : باشد چو يك . ( 7 ) . ن ، س : سر از كارزار . ( 8 ) . ن ، س : بگشاى . ( 9 ) . ن : به دو گفت اى همچو در خوشاب ، و پس از اين بيت افزوده است : دگر آن‌چه گفتى به جاى آورى * بدانديش را زير پا آورى ( 10 ) . س : كاين گفت ؛ ن بيت را ندارد .