شمس الدين محمد كوسج
161
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
شوى مهتر بانوان جهان * سرافرازتر كس ميان مهان « 1 » به ايران و توران شوى پادشا * بوى بر همه كار فرمانروا و ليكن برين ره چه چاره « 2 » كنى * چگونه برين كار آتش « 3 » زنى سر نامور پور دستان سام * نيايد به آسانى اندر « 4 » به دام به دو گفت سوسن كه اى شهريار * دل نامور را به غم در « 5 » مدار بگو تا بيايد يكى كينهور * كه با پور دستان ببندد كمر « 6 » بفرمود افراسياب آن زمان * بدان نامداران تورانيان كه آرند پيشش همى پيلسم * زند راى هرگونه بر « 7 » بيشوكم
--> ( 1 ) . ن : شوى بانوى بانوان همه * شبان باشى و بانوانم رمه ( 2 ) . ن : بگو تا چه درمان . ( 3 ) . س : آتش آبى ؛ ن : كه جان بدانديش بريان كنى ، و پس از اين بيت افزوده است : چگونه [ تو ] جنگ آورىشان بگوى * ز چاره چه پيش آورىشان بگوى ( 4 ) . س : به آسان چو آرى ؛ ن : بيت را ندارد . ( 5 ) . س : دلت را به اين كار رنجه ؛ ن : سخن بشنو از من يكى گوش دار ، پس از اين بيت افزوده است : به هرجا كه اين سركشان سربهسر * نشينند در بزم با يكدگر فزونى كند اين بر آن ، آن بر اين * يكى شور برخيزد آخر ازين ز سرخى كندشان باده دو چشم * به آخر يكى زان بيايد به خشم بيايندش از پس يگان و دوگان * همان پور دستان و آن ديگران به فيروزى شه به يارى بخت * بگيريم ايشان من اين راه سخت به افسونشان اندر آرم به بند * بيارم به نزديك شاه بلند و ليكن يكى مرد بايد دلير * كه باشد به هروقت مانند شير كه با من بدين راه همسر بود * ز نيك و ز بد نيز آگه بود به دو گفت افراسياب آن زمان * كه دارم سوارى بدينسان دمان به بالا بلند و به بازو قوى * به سينه چو شير و به تن پهلوى ز چين آمدهست او به نوى برم * گه كينه گويد كه شير نرم نبرد تهمتن كند آرزوى * بدانم كه باشد ترا همره اوى نديدهست پيكار ايرانيان * بدين آرزو بسته دارد ميان به دو گفت سوسن كه اى شهريار * بفرماى تا آيد آن نامدار ( 6 ) . ن : بيت را ندارد . ( 7 ) . ن ، س : از .