شمس الدين محمد كوسج
152
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
به دو گفت كاى پهلوان جهان * فروزنده چون خور ميان مهان بدانگَه كه سهراب شد پهلوان * سرافراز و نامى ميان گوان فسيله بر آن كوه ما داشتى * شب و روز آنجاى بگذاشتى بدان گَه كه سر كرد بر رزم و كين * همى كرد آهنگ ايرانزمين بيامد به نزد فسيله دمان * ابا وى « 1 » سپاهى چو شير ژيان بدان چشمه آمد زمانى فرود * همى داد نيكىدهش را درود « 2 » پدر بد مرا نامدارى دلير * همه ساله بودى به نخجير شير به « 3 » فرمان دادار پروردگار * پدر بود آن روز اندر شكار به دز در به جز « 4 » من دگر كس نبود * كجا داد ديّان « 5 » ازين گونه بود به ناگاه ايمن ز كردار بد * برون آمدم من چو آشفته دد برهنه سر و پاى و بر سر سبوى * به نزديك چشمه شدم پوىپوى جهانجوى از خيمه چون بنگريد * برهنه سر و پاى و رويم « 6 » بديد دلش گشت مهر مرا خواستار * يكى را بفرمود كو را بيار مرا برد نزديك او زنده رزم * بدان تا بماند زمانى ز رزم « 7 » به افسونگرى ديده بىشرم كرد * به شيرينزبانى مرا نرم كرد
--> بيت افزوده است : همى راند برزوى از ديده آب * دلش ز آتش مهر گشته كباب چو رستم بينداخت خنجر ز دست * بيامد برش نيز شهرو نشست ( 1 ) . ن : او ، پس از اين بيت افزوده است : بدان تا همى برگزيند گله * بماند بر آن دشت باقى يله ( 2 ) . ن : بدان چشمهسار ميان دو راه * فرود آمده با دلاور سپاه ( 3 ) . ن : ز . ( 4 ) . ن : بدان جاى جز . ( 5 ) . ن : كه فرمان دادار . ( 6 ) . ك : در يم . ( 7 ) . ن : مرا چاكرى برد نزديك اوى * به تن زورمند و به دل چارهجوى