شمس الدين محمد كوسج

151

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

بخواهيش كشتن برين گونه خوار « 1 » * نترسى ز ديّان « 2 » پروردگار كه گاهى نبيره‌كشى گاه پور * بهانه تو را كين ايران و تور تو را خود به ديده درون شرم نيست * جهان را به نزديكت آزرم نيست همى گفت و ميراند خون جگر * همه خاك آورد « 3 » كرده به سر « 4 » به دو گفت رستم كه اى شهره‌زن * مرا اندرين داستانى بزن چه گويى مگر خواب گويى همى * بدين دشت چاره چه جويى همى نباشد نژاد نريمان نهان * ميان كهان و ميان مهان ز سهراب گرد است « 5 » اين را نژاد ؟ * ببايد همى راز بر من گشاد چو دارد ز زال و نريمان نشان « 6 » * چرا رزم جويد چو گردن‌كشان « 7 » همه سربه‌سر پيش من بازگوى * به ژرفى نگه كن بهانه مجوى مجوى اندرين ره به جز « 8 » راستى * نبايد كه آرى به تن كاستى ورا گفت شهرو كه اى پهلوان * زبانم نگردد همى در دهان مگر خنجر از دست بيرون كنى * زمانى برين خسته افسون كنى بترسم چو رستم « 9 » بجنبد ز جاى * بگرداند « 10 » اين تيغ‌زن را ز پاى به دو گفت رستم كه اى شيرزن « 11 » * چه دارى نشان گو پيلتن « 12 » جهان‌جوى برزوى را « 13 » بسته‌دست * بيامد دمان پيش رستم نشست « 14 »

--> ( 1 ) . ن : بدين دشت‌زار . ( 2 ) . ن : ايزدان . ( 3 ) . ك : آورده . ( 4 ) . « ن » پس از اين بيت افزوده است : همى كند موى و همى ريخت خاك * همه جامهء نامور كرده چاك ( 5 ) . ن : چونست . ( 6 ) . ن : نسب . ( 7 ) . ن : پيشم آريد كين و غضب . ( 8 ) . ن : مگوى اندرين راه جز . ( 9 ) . ن : هردم . ( 10 ) . ن : بگردانى . ( 11 ) . ن : شهره‌زن . ( 12 ) . ن : تو با من يكى راى نيكو بزن . ( 13 ) . ن : در زير او ؛ م : از آن پس كه برزوى را دست بست ؛ متن : ك ، پ . ( 14 ) . ن : تو گفتى كه چرخ روانش ببست ؛ م : بينداخت در خاك چون پيل مست ؛ متن : ك ، پ ؛ « ن » پس از اين