شمس الدين محمد كوسج

113

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

به راه سپهبد من استاده‌ام « 1 » * دل و ديده را تيز « 2 » بگشاده‌ام بدان تا تو آيى به نزديك من * درفشان « 3 » كنى جان تاريك من ز دروازهء شهر بيرون شويم * ز انبوه مردم به هامون شويم « 4 » كه شهروى « 5 » از شهر بيرون شده‌ست * ز انديشه جانش پر از خون شده‌ست همه ساز ره راست كرده‌ست اوى * به زاول نمانده « 6 » ست خود رنگ‌وبوى چو بشنيد برزوى شد شادمان * بسى آفرين خواند بر هردوان بزد دست وز پاى بند گران * بسودش به سوهان آهنگران چو شب گشت چون « 7 » روى زنگى سياه * نه خورشيد پيدا ، نه تابنده ماه هر آن كو نگهدار او بد به مى * چنان كرد آن گرد فرخنده‌پى كه سر بازنشناخت از پاى خويش * همه سرنهادند بر جاى « 8 » خويش چو دانست برزو كه شب تيره شد * نگهبان ز مستى به دل « 9 » خيره شد به چاره بيامد ز ايوان « 10 » به بام * به باره درون بست آن « 11 » خم خام ز باره به چاره درآمد به زير * زمانى همى بود آنجاى « 12 » دير سپهدار از هر سوى مى « 13 » بنگريد * كسى را در آن راه بىره نديد زن چاره‌گر ديد پس پهلوان « 14 » * بيامد به نزديك او شادمان « 15 » خروشى برآمد از آن هردوان * هم از چاره‌گر زن هم از پهلوان « 16 »

--> ( 1 ) . ن : ايستاده‌ام . ( 2 ) . ن : نيز . ( 3 ) . ن : درخشان . ( 4 ) . در « ن » دو مصرع جابه‌جا شده است . ( 5 ) . ك : شهرو . ( 6 ) . ن : بمانده . ( 7 ) . ن : زين . ( 8 ) . ن : پاى ، دو مصرع جابه‌جا شده است . ( 9 ) . ن : همى . ( 10 ) . ن : زندان . ( 11 ) . ن : به بازو درو بسته از . ( 12 ) . ن : آنجا نه . ( 13 ) . ن : « مى » . ( 14 ) . ن : او را چنان . ( 15 ) . ن : تازيان . ( 16 ) . ن : ورا گفت بردار پا اين زمان * بيا از پس من به دل شادمان