شمس الدين محمد كوسج
112
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
برانديش اكنون يكى راىزن * مرا ره نماى اى سر انجمن « 1 » چه سازى و درمان اين كار چيست * در « 2 » انديشه با ما در اين يار كيست بياور ستور تكاور « 3 » چهار * چنان چون بود درخور كارزار يكى جوشن و خود و زرّين سپر « 4 » * يكى تيغ و ترگ و كمان و كمر « 5 » كمندى ز ابريشم تابدار * يكى تيز سوهان همان « 6 » آبدار همى اسب از شهر بيرون بريم * همى « 7 » ساز ره را به هامون بريم چو تو برگ ره كرده باشى تمام * شوم نزد آن پهلو خويش كام « 8 » برم نيز « 9 » سوهان و خام كمند * گشايم سر و پاى او را ز « 10 » بند به چاره برآرم « 11 » به بام حصار * رهانمش از بند زال سوار به راه بيابان به توران شويم « 12 » * به نزديك آن نامداران رويم به زاول « 13 » بمانيم تيمار و درد * به پروين برآريم از زال « 14 » گرد چو بشنيد ازو اين سخن شهرهزن « 15 » * به دو « 16 » گفت كوتاه شد رنج من به يك هفته شد ساز راهش تمام * چو پردخته گشتند « 17 » ، هنگام شام بياورد سوهان به برزوى گفت * كه با تو خرد باد همواره جفت به ساييدن بند هشيار « 18 » باش ! * ز دشمن سرت را نگهدار باش ! چو شب تيره گردد به كردار تير « 19 » * ازين بارهء دز « 20 » چو آيى به زير
--> ( 1 ) . ن : بيت را ندارد . ( 2 ) . ن : به . ( 3 ) . ن : مگر آنكه بخرى ستور ( ! ) . ( 4 ) . ن : پهلوانى به زر . ( 5 ) . ن : سپر . ( 6 ) . ن : بس . ( 7 ) . ن : همان . ( 8 ) . ن : برزو گو نيكنام . ( 9 ) . ن : تيز . ( 10 ) . ن : بدان تا بسايد همان گاه . ( 11 ) . ن : برآيم . ( 12 ) . ن : به توران به راه بيابان رويم . ( 13 ) . ن : زابل . ( 14 ) . ن : خاك . ( 15 ) . ن : شهرهزن اين سخن . ( 16 ) . ن : به دل . ( 17 ) . ن : پرداخته شد به ( ! ) . ( 18 ) . ن : بساييد از پاى و هوشيار . ( 19 ) . ك : شير . ( 20 ) . ن : دژ .