شمس الدين محمد كوسج
107
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
به دو گفت برزو كه اى شهرهزن « 1 » * سر بانوان ، مهتر انجمن « 2 » بترسم كه چون بازگويم سخن * بد آيد به « 3 » روى تو اى « 4 » نيكزن زنان خود ندوزند « 5 » لب را به « 6 » بند * بگويند و از كس ندارند پند « 7 » نشايد همى راز گفتن به زن * نباشد به گيتى زن راىزن « 8 » به پيش زنان راز هرگز مگوى * چو گويى همى بازيابى به كوى كنون گر وفا را تو پيمان كنى * مر اين خستهدل « 9 » را تو درمان كنى به سوگند و پيمان ببندى تو دست * بر آنسان كه آن « 10 » را نشايد شكست [ كه با كس نگويى تو اين راز من * بدين كار باشى تو دمساز من ] چو بشنيد زن گفت كاى پهلوان * به گردنده گردون و مهر روان كه گر بر سرم تيغ بارد سپهر « 11 » * همه تير و زوبين زند ماه و مهر « 12 » نگويم كسى را من اين راز تو * به هر نيكوبد باشم انباز تو چو بشنيد برزوى شد شادمان * بر آن گشت خرّم دل پهلوان « 13 » چنين گفت برزو كه آن « 14 » شهرهزن * كه « 15 » انگشتريش آوريدى به من نه گوهرفروش است و بازارگان * بر اين بوم ايران « 16 » و آزادگان
--> ( 1 ) . ن : بازآر هوش . ( 2 ) . ن : ز من بشنو اين پند و بگشاى گوش . ( 3 ) . ك : ز . ( 4 ) . ك : آن . ( 5 ) . ن : گر بدوزند . ( 6 ) . ك : ز . ( 7 ) . ن : به آخر همان بند پاره كنند . ( 8 ) . « ن » پس از اين بيت افزوده است ( در عوض بيت بعد را ندارد ) : نبايد بديشان بد ايمن به جان * چنين آفريده خداى جهان چنين گفت شاه جهان كيقباد * كه نفرين بد بر زن نيك باد ( 9 ) . ن : مرا درد ما . ( 10 ) . ن : بدانسان كه او . ( 11 ) . ن : بران بود . ( 12 ) . ن : تنم در كف شير غران بود . ( 13 ) . ن : ز گفتار او شاد شد نامور * به گردنده گردون برآورده سر ( 14 ) . ن : اى . ( 15 ) . ن : ز . ( 16 ) . ن : و ويران .