شمس الدين محمد كوسج
108
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
ز بهر من آمد بدين « 1 » جاى بر * و گرنه نخواهد همى سيم و زر مرا گر ز ايدر رهايى بود * تو را در جهان پادشاهى بود هماكنون از ايدر برو باز جاى * به نرمى همان راه بربط سراى زمانى برآساى با شهرهزن * چو خالى شود خانه از انجمن بپرسش كه ايدر مراد تو چيست * تو را انده و درد از بهر كيست « 2 » همانا كه برزوى را مادرى * كه روز و شب از درد پرآذرى اگر مادر نامدارى بگوى * كه تا اندرونت « 3 » بوم راهجوى بيامد دوان نزد شهروى زن * به ديدار او شاد شد انجمن « 4 » به دو گفت بهرام گوهرفروش * كه اى راحت جان و آرام و هوش زمانى دل نامور شاد دار * همه كار نابوده را باد دار خروشيد رامشگر پهلوان * بدانسان كه شد شادمان زو روان [ چو بگذشت از شب يكى نيمه بيش * همان خواب زد بر سر و چشم نيش ] بخفتند بهرام و فرزند و زن * به دو گفت ، رامشگر راىزن « 5 » سبك پردهء راز را بردريد * چو آواز برزو به شهرو رسيد « 6 » ، دلش گشت خرّم از اين راز او * به چاره بدانست آن ساز او « 7 »
--> ( 1 ) . ن : برين . ( 2 ) . ن : به دل درد و اندوهت از بهر چيست ، پس از اين بيت افزوده است : به دو گفت برگو چه نامى به نام * نژادت كدام است و شهرت كدام ( 3 ) . ن : اندرانت . ( 4 ) . « ن » به جاى بيتهاى 1593 - 1596 دارد : چو بشنيد زن در زمان باز شد * تو گفتى كه با باد همراز شد به دو شادمان گشت بهرام و زن * نشستند و گفتند بربط بزن ( 5 ) . ن : بماندند تنها همان هردو تن . ( 6 ) . ن : چو رامشگر آن خانه تنها بديد ، در اين دستنويس دو مصرع جابهجا شده است . ( 7 ) . ن : تو برزوى را گوئيا مادرى * كه از درد او دل پر از آذرى