شمس الدين محمد كوسج

106

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

چنين گفت برزوى آن‌گَه بدوى * كه اى نامور دلبر خوب‌روى چگونه‌ست آن زن به ديدار و موى « 1 » * چه مىجويد امشب در ايوان اوى چو رامشگر آن درد برزوى ديد * به چربى پس آن‌گَه سخن گستريد به دو گفت كاى شاه آزادگان * چنين گفت بهرام بازارگان كه بازارگان است اين « 2 » شهره‌زن * به بازارگانى سر انجمن نكوروى « 3 » و آزاده و تيزهوش * ورا نام شهروى گوهرفروش به بالا بلند است و زيبا به روى * نديدم به گيتى چنين روى و موى « 4 » چنين گفت شويم به آمل « 5 » بمرد * مرا و پسر « 6 » را به زارى سپرد ندانم كه شهرو نژاد از كجاست * همى « 7 » آمدن سوى ايران چراست « 8 » چو بشنيد برزو بلرزيد « 9 » سخت * بپژمرد مانند برگ درخت سپهبد ز ديده بباريد آب * همى ريخت بر خاك درّ خوشاب ز انديشه آن « 10 » مرد ، خسته روان * به دو « 11 » گفت رامشگر اى پهلوان چه بودت كه گشتى ازين سان دژم * ز ديدار من گشت شاديت « 12 » كم چه بودت كزين سان فرورفته‌اى * بپژمرده روى و به دل تفته‌اى « 13 » چه آمد نهيبت « 14 » ز انگشترى * به من شايد ار گويى اين داورى گلى بودى از ناز و شادى به بار * چه بودت كه گشتى چنين سوگوار نگويى كه اين نالهء زار چيست « 15 » * تو را در دل اين درد از بهر كيست « 16 »

--> ( 1 ) . ن : خوى . ( 2 ) . ن : آن . ( 3 ) . ن : راى . ( 4 ) . ن : شخوده‌ست روى و بريده‌ست موى . ( 5 ) . ن : به آمل بگويد كه شويم . ( 6 ) . ن : پسر را و ما . ( 7 ) . ن : همى ز . ( 8 ) . ن : خواست . ( 9 ) . ن : فرو رفت . ( 10 ) . ن : از انديشه شد . ( 11 ) . ن : همى . ( 12 ) . ن : ز گفتار من شاديت گشت . ( 13 ) . ن : بيت را ندارد . ( 14 ) . ن : به پيشت . ( 15 ) . ن : از بهر كيست . ( 16 ) . ن : چيست .