شمس الدين محمد كوسج

104

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

فرستاد و آورد رامشگرش * چنان چون سزا بود اندر « 1 » خورش بفرمود زن را كه آور تو « 2 » خوان * همان نيز همسايگان را بخوان پس آن‌گَه چو از خوان « 3 » بپرداختند * همى مجلسى در خورش « 4 » ساختند بزد دست و رامشگرش « 5 » بركشيد * نوايى كزو دل ز بر برپريد « 6 » زن از درد دل كرد زارى بسى * ندانست خود راز او را « 7 » كسى دل مادر از درد برزو بسوخت * به كردار آتش رخش برفروخت برون كرد از انگشت « 8 » انگشترى * نگينش « 9 » فروزنده چون مشترى كه برزو مر او را بسى ديده بود * همان شاه تركانش بخشيده بود « 10 » به دو گفت شهرو كه اى شهره‌زن * نديدم چو تو اندرين انجمن همى دار اين را ز من يادگار * بود روز كآيد مر اين را به كار سبك زو ستد آن زن خوش‌نواز * به انگشت كردش به شادى و ناز كه ناگه درآمد يكى مزد « 11 » بر * چنين گفتش آن سرور نامور كه رامشگر گرد برزو كجاست * مر او را سپهدار توران بخواست « 12 » برون كرد رامشگر از پيش اوى * همى رفت تازان سوى جنگ‌جوى « 13 » بيامد چو برزو مر او را بديد * خروشى چو شير ژيان بركشيد

--> ( 1 ) . ن : سزاوار بد در . ( 2 ) . ك : آورد . ( 3 ) . ن : كه از نان . ( 4 ) . ن : به شادى دگر بزمگه . ( 5 ) . ك : رامشگر و . ( 6 ) . ن : دميد . ( 7 ) . ن : را از او هر . ( 8 ) . ن : ز انگشتش . ( 9 ) . ن : نگينى . ( 10 ) . ن : پس از اين بيت افزوده است ( در عوض بيت‌هاى 1530 - 1533 را ندارد ) : برون كرد ز انگشت و دادش بدوى * به دو گفت برخور ايا خوب روز چو بخشيدش انگشترى در زمان * خروش آمد از درگه مرزبان ( 11 ) . ك : مرد ( متن اصلاح قياسى است ) . ( 12 ) . ن : بگو تا بيايد كه برزوش خواست . ( 13 ) . ن : سبك جست بر پاى رامشگرش * خرامان و شادان بيامد برش