شمس الدين محمد كوسج

97

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

تو را چون شهان هيچ « 1 » فرهنگ نيست * به آورد رفتن تو را ننگ نيست مگر آنكه لشكر فرازآورى * دل نامور در گداز آورى ز هر شهر و برزن « 2 » يكى انجمن * فرازآورى همچو فرزند من به يارى همان « 3 » لشكر بىشمار * به ايران برى از پى كارزار چنان چون بود مردم چاره‌ساز * به كشتن سپارى و گردى تو باز چو گردد همى جنگ گردان « 4 » درشت * به ميدان همى از تو بينند پشت همى گفت و مىكند موى « 5 » سرش * ز خون چاك گشته دل اندر برش همى ريخت از ديدگان جوى خون * سر نامور شد ز شرمش نگون چو افراسيابش بر آن‌سان بديد * ز ديده سرشكش به رخ برچكيد « 6 » به دو گفت پيران كه اى شهره‌زن * كنون بشنو از من سراسر سخن نه كشتند برزوى و نه خسته شد * به آورد رستم همى بسته شد فرستاد وى را سوى سيستان * چو دو « 7 » نامداران زابلستان زن نامور گشت ازو « 8 » شادمان * بر آن « 9 » سان كه يابد همى مرده جان به ديّان كه گر زنده بينمش « 10 » باز * به گردون رسانم سر سرفراز همه بند و زندانش را « 11 » بشكنم * همه شهر ايران به هم برزنم رهانمش از بند هنگام خواب * به بخت جهاندار افراسياب بگفت اين و از پيش او بازگشت * تو گفتى كه با باد انباز گشت ز هرگونه چيزى « 12 » فراز آوريد * بسى زر و گوهر از آن « 13 » برگزيد

--> ( 1 ) . ن : شها ايچ . ( 2 ) . ن : ز شهر ايزدان . ( 3 ) . ن : همى . ( 4 ) . ن : تركان . ( 5 ) . ن : موى از . ( 6 ) . در « ن » دو مصراع جابه‌جا شده و مصرع دوم چنين است : « رخش گشت [ ز ] انديشه چو [ ن ] شنبليد » ؛ متن : ك ، م . ( 7 ) . ن : خود و . ( 8 ) . ن : زان . ( 9 ) . ن : بدان . ( 10 ) . ن : بگفتا كه گر بينمش زنده . ( 11 ) . ن : زندان او . ( 12 ) . ن : جاى گوهر . ( 13 ) . ن : ز هر صد يكى قيمتى .