شمس الدين محمد كوسج

84

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

چو بشنيد گودرز و گرگين و گيو * همان نامداران و گردان « 1 » نيو همه نامداران ايرانيان * بر آن جنگ بستند يكسر ميان فريبرز كاووس و گستهم و طوس * ببستند بر كوههء پيل كوس چو رستم شد آگاه از آن كارزار * وز آن گردش و بخشش و گيرودار « 2 » زواره بفرمود تا برنشست * خود و نامداران خسروپرست « 3 » ز لشكر برون كن سوارى « 4 » هزار * فرامرز را باش در جنگ يار نبايد كه دشمن شود چيره‌دست * رها گردد « 5 » از بند ، آن پيل مست زواره چو آمد « 6 » به نزديك اوى * همى تاخت بر هر سويى جنگ‌جوى « 7 » به گردش درون لشكرى جنگ « 8 » ساز * همى كرد بر لشكر « 9 » ترك تاز ز فتراك بگشاده پيچان كمند * يكى ژنده‌پيل آوريده به بند بر آن خاك برزوى چون پيل مست * به خم كمند اندرون يال و دست فرامرز تن را نهاده به جنگ * همى تاخت هر سوى همچون پلنگ « 10 » به يك دست گرز و به ديگر عنان * كيانى كمر بسته اندر ميان « 11 » زواره چو ديدش بر آن ساز « 12 » جنگ * به ميدان درآمد بيازيد چنگ به يك حمله برهم شكستش « 13 » سپاه * پراكنده شد لشكر كينه‌خواه به نزد فرامرز آمد چو باد * به دو گفت كاى شير فرخ‌نژاد چه دارى مر اين ديو را سر به بند * به خاكش درآور « 14 » ز خم كمند

--> ( 1 ) . ن : بكردند حمله سواران . ( 2 ) . ن : بخشش روزگار . ( 3 ) . ن : به سوى زواره نگه كرد زود * كه باره برانگيز بر سان دود ( 4 ) . ن : سوار . ( 5 ) . ن : ماند . ( 6 ) . ن : چو آمد زواره . ( 7 ) . ن : فرامرز را ديد تفته دو روى . ( 8 ) . ن : لشكر رزم . ( 9 ) . ن : گرد او . ( 10 ) . ن : هم از بهر نام و هم از بهر ننگ . ( 11 ) . ن : قوى كرد [ ه ] بند كمندش به ران . ( 12 ) . ن : سان . ( 13 ) . ن : شكسته . ( 14 ) . ن : برآور .