شمس الدين محمد كوسج

85

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

به من ده تو اين را و بگشاى دست * به پيران و هومان چو آشفته مست فرامرز گفت اى دلاور سوار * مر اين را ببر تا بر شهريار « 1 » به مردى مر اين را از ايدر ببر * به نزد سواران پرخاشخر يكى انجمن لشكر نامور * ببر همچنين تا بر تاجور « 2 » وز آنجا به نزد جهان « 3 » پهلوان * بدان تا شود شاد و روشن‌روان ببيند همى پهلوى و يال اوى * كه چون بود پيكار پرخاشجوى « 4 » به دو داد آن‌گاه « 5 » خم كمند * سر و پاى برزوى كرده به بند « 6 » زواره به اسب اندر آورد پاى * همى تاخت تا سوى پرده‌سراى « 7 » پياده ، دوان ، دست‌بسته چو سنگ * همى برد برزوى را چون پلنگ سواران به گردش دوان « 8 » زابلى * كشيده همه خنجر كابلى چو از دور افراسياب آن بديد * به پيران ويسه همىبنگريد كه لشكر بران « 9 » سوى برزوى شير * سر نامداران در « 10 » آور به زير كه بردند برزوى را تازنان « 11 » * پياده به ايران و « 12 » بر سر زنان

--> ( 1 ) . ن : به ره از ( در ؟ ) مر او را نكويش بدار . ( 2 ) . ن : به جاى بيت‌هاى 1141 - 1142 دارد : به تيزى از اين ره‌گذر درگذر * همين نوع نزد تهمتن ببر يكى انجمن گرد بر او گذار * دو چشم از دو بازوى او برمدار ( 3 ) . ن : آن . ( 4 ) . « ن » به جاى اين بيت دارد : بگو تا مر او را نيازاردش * ببندد پس آن‌گاه بگذاردش ( 5 ) . ن : آن‌گَه ز . ( 6 ) . ن : نگهدار گفت اى يل هوشمند . ( 7 ) . ن : زواره چو بشنيد آن پند اوى * به پويه فكند اسب و بنهاد روى ( 8 ) . ن : گرد اندرش . ( 9 ) . ن : ببر . ( 10 ) . ن : بر . ( 11 ) . ن : تازيان . ( 12 ) . ن : دوان چوب .