شمس الدين محمد كوسج
61
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
هژبرى « 1 » به زير جهانپهلوان * كزو شاد مانند پير و جوان به سان هيون گردن و دست و پاى * به پيكر چو كوه جهنده ز جاى كمندى به فتراك بر شصت خم * سپهبد ربايد چو دريا به دم يكى گرزهء گاوپيكر به دست * چو غرنده شير است و چون پيل مست به خشكى پلنگ و به دريا نهنگ * نيارند با « 2 » زخم او تاب جنگ جهانجوى برزوى چون پيل مست * برآشفت و يازيد چون شير دست بفرمود تا در زمان بىدرنگ * نهادند بر باره زين « 3 » خدنگ به بر گستوانش بياراستند * يكى جوشن پهلوان « 4 » خواستند بپوشيد جوشن سوار دلير * كمر بست بر كينه چون نرهشير يكى ترگ چينى به سر برنهاد * كمان را به زه كرد و تركش گشاد كمندى به فتراك گلگون ببست « 5 » * يكى گرزهء گاوپيكر به دست سپر بر كتف نيزه بر پشت اسب * خروشنده « 6 » مانند آذرگشسب به باره برآمد ز هامون چو گرد * همى تاخت تا جايگاه نبرد « 7 » به گفتار آنگَه زبان برگشاد * بدان نامداران فرخنژاد كه اى نامور شاه آزادهخوى * چرا جنگ تركان كنى آرزوى
--> ( 1 ) . پ : هزيرى ( ! ) ؛ متن : ك ، ن ، م . ( 2 ) . ن : دستنويس « ن » در اينجا عنوان دارد ولى خوانده نمىشود . ( 3 ) . ك : تير . ( 4 ) . ن : پهلوى . ( 5 ) . ن : شبرنگ بست . ( 6 ) . ن : خروشيد . ( 7 ) . ن : بيت را ندارد و به جاى آن افزوده است : بيامد به نزديك افراسياب * كه اى شاه با دانش و جاه و آب روم من به ميدان كينه دلير * كه از ترس من افكند چنگ شير كنم روز تاريك بر پور زال * كه گويى نباشد مر او را همال به دو گفت شاه اى يل نامدار * ز رستم تو انديشه در دل مدار جهانآفريننده يار تو باد * دل و تيغ و با او ( ! ) حصار تو باد چو رخصت شنيد از شه نامدار * به ميدان درآمد يل كامگار يكى نعره زد گفت برزو منم * جهان را يكى پهلوان نوام