شمس الدين محمد كوسج
27
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
شب و روز جز جنگ جستن نكرد « 1 » * درنگ اندر آن جز به خوردن نكرد زمانى نياسود از تاختن * هم از گردش و تير « 2 » انداختن به شش ماه چونان شد آن « 3 » نامدار * [ كه ] چون او نبد « 4 » يك دلاور سوار چو او نامدارى به توران نبود * نه گوش كسى نيز هرگز شنود چنان شد به گرز و به تير و سنان * درآورد ميدان به دستِ عنان « 5 » ، كه « 6 » از روى زنگى به نوك سنان * به شب ، تيره چشمش « 7 » ربودى عيان سر ماه هفتم گه بامداد * بيامد بر شه زبان برگشاد به دو گفت كاى شهريار زمين * به فرمان تو شاه ماچين و چين بفرماى تا ساز [ و ] آلات جنگ * بيارند پيشم كنون بىدرنگ كمان كيانى و گرز گران * همان نيزه و تيغ گندآوران كمندى « 8 » كه آن باشد « 9 » از چرم شير * يكى تير پيكان او ده ستير « 10 » يكى اسب كان درخور من بود * قوى گردن و تند و روشن « 11 » بود وزان پس بخوان سربهسر لشكرت * همه نامداران اين كشورت ببين تا به ميدان مرا يار كيست * هماورد من روز پيكار كيست چو بشنيد افراسياب اين ازوى * برافروخت چون گل به شاديش روى به گنجور فرمود تا ساز جنگ * بيارد به ميدان كين بىدرنگ ز تير و كمان و ز گرز و ز تيغ * بيارد ز برزو ندارد دريغ
--> ( 1 ) . ن : نبود . ( 2 ) . ن : نيزه . ( 3 ) . ن : زين سان بشد . ( 4 ) . ن : نبود . ( 5 ) . ن : پس از اين بيت افزوده است : كه آن ده تن از تخمهء نامور * ازو بازگشتند آسيمهسر ( 6 ) . ن : گر . ( 7 ) . ن : شب تيره خالش . ( 8 ) . ك : كمند . ( 9 ) . ن : كمندى كه باشم هم . ( 10 ) . ن : كه باشد سزاوار مرد دلير . ( 11 ) . ن : به ميدان چو خورشيد روشن ؛ م : تند توسن ؛ پ : تند بوسن ، ( روشن ؟ ) .