شمس الدين محمد كوسج

14

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

به رويين چنين گفت كاى بىخرد * نيايد تو را خنده از « 1 » گفت خود « 2 » جهاندار دادار دادآور است * كه روزىده بندگان يكسر است چه گويى كنون كيست پور پشنگ * چرا آمد ايدر « 3 » بدين راه تنگ نيايم به گفتار تو پيش اوى « 4 » * كه دانم « 5 » ز « 6 » هر بد كمابيش « 7 » اوى « 8 » چو بشنيد رويين به دو گفت بس * نگويد سخن را بدين‌گونه كس نبيرهء فريدون « 9 » دلاراى كين « 10 » * سر سروران شاه توران‌زمين ز ديّان « 11 » مگر روى برتافتى * و يا بر ره ديو بشتافتى ز فرمان شاهان نتابند سر * يكى داشت با حكم پيروزگر « 12 » ز دانا شنيدم به هرروزگار * كه فرمان شاهان مداريد خوار چو رويين چنين گفت برزوى برز * به دو گفت كاى مرد بىآب و ارز هر آن شاه كو دادگستر بود * به هردو جهان شاه و مهتر بود نه اين بىخرد كز خرد دور شد * روانش بر ديو مزدور شد چه دانش بود با چنين تاجور * كه باشد همه سال بيدادگر سياوش « 13 » چو از مرز « 14 » ايران برفت * پناه روان درگه او « 15 » گرفت

--> ( 1 ) . ن : زين . ( 2 ) . ن : بد . ( 3 ) . ن : آمده‌ست او . ( 4 ) . ن : او . ( 5 ) . ك : داند ؛ متن : ن ، م ، پ . ( 6 ) . ن : به . ( 7 ) . ن : كمانبش ( - كمابيش ) . ( 8 ) . ن : او . ( 9 ) . ك : فريدآن ؛ متن : ن ، م ، پ . ( 10 ) . م : چين ؛ ن : به تاج و نگين . ( 11 ) . ن : ايزدان . ( 12 ) . ن : ز فرمان شه بر متابان سرت * كه شمشير يا بى تو اندر خورت ( 13 ) . ن : سياوخش . ( 14 ) . ن : شهر ؛ م : سياووش كز شهر . ( 15 ) . ن : آن .