شجاع
306
أنيس الناس ( فارسى )
مثنوى خرد گفت آن كس بود شهريار * كه باشد پسنديده در هرديار به داد و دهش خيره بازو بود * جهان دادنش بىترازو بود به موران دهد كان بود موروار * دهد پيل را طعمهء پيلخوار نه چون خامكارى كه مستى كند * به خامه زدن خامدستى كند رهآورد مورى فرستد به پيل * دهد پشّه را راتب جبرئيل همه كار نادان شوريدهخواب * ز اندازه نشناختن شد خراب كه يك ره سر از پاى نشناخت او * به مستى كلامى برانداخت او بزرگ اندك و خرد بسيار برد * شكوه بزرگى از آن گشت خرد مراتب نگه دار تا وقت كار * توانى شمردن يكى تا هزار امّا بههرحال باذل متلف به از جامع ممسك .