شجاع
171
أنيس الناس ( فارسى )
سنگ و گوهر را نه دشمن [ دان ] نه دوست * آن نظر كن كان همه از دست اوست گر ترا سنگى زند معشوق مست * به كه گوهر گيرى از غيرى به دست مرد بايد كز طلب وز انتظار * هرزمانى جان كند در ره نثار نى زمانى از طلب ساكن شود * نى زمانى راحتش ممكن شود بدان كه عشق را امكان اخفا نباشد و پنهان نماند ، و هرچند بيشتر مخفى دارند بيش ظاهر گردد . بيت گفتم مگر به غير تو كس را وقوف نيست * هرجا كه مىروم همهجا اين حكايت است و بهترين صفات عشق و خواصّ عاشقى استغناست . چه عاشق را اگر در عالم هيچ نباشد از كاينات مستغنى و بىنياز بود . شعر خشت زير سر و بر تارك هفت اخترپاى * دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهى اگرت سلطنت فقر ببخشند اى دل * كمترين ملكتت از ماه بود تا ماهى