شجاع

172

أنيس الناس ( فارسى )

حكايت گشت عاشق بر اياز آن مفلسى * اين سخن شد فاش در هرمجلسى چون سواره گشتى اندر ره اياس * مىدويدى آن گداى حق‌شناس چون به ميدان آمدى آن مشكبوى * رند هرگز ننگرستى جز به كوى اين سخن گفتند با محمود باز * كان گدا مىگشت عاشق بر اياز روز ديگر چون به ميدان شد غلام * مىدويد آن رند در عشقى تمام چشم بر گوى اياز آورده بود * گوييا چون گوى چوگان خورده بود كرد پنهان سوى او سلطان نگاه * ديد جانش جوجو و رويش چو كاه پشت چون چوگان و سرگردان چو گوى * مىدويد از هرسوى ميدان چو گوى خواندش محمود و گفتش اى گدا * خواستى هم‌كاسگى با پادشا