منوچهر خان حكيم

68

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

شهزادگان دروغ مىگويى ؟ راستى را بگو و الّا به سر پدرم كه به حلقت مىكشم . پير گفت : راستى آنكه برادرى داشتم كه دو سه سال قبل ازين به جانب ايران رفته بود و در آنجا كدخدا شده بود . از او پسرى به‌هم رسيده و آن نامراد در آن ولا « 1 » مرده است . پسر او همراه لشكر اسكندر به بلخ آمده و ديروز سراغ باغ پرسيده ، نزديك من آمد . امروز با من در گلزار آمده است و از غايت جاهلى اين گلدسته را بسته است ، ديگر امر از ملكه است . دختر گفت : اى پير ! برو آن پسر را برداشته ، نزد من آور ببينم . پس آن پير تپان و لرزان از قصر بيرون آمد و نزديك شهزاده رفت و گفت : اى پسر ! مرا به كشتن انداخته بودى ! برخيز كه دختر تو را طلبيده است . اما گفتم كه پسر برادر من است و تو هم ديگر نوع حرف مزن . پس عبد الحميد را برداشته متوجّه قصر شد . اما چون چشم دختر بر جمال شهزاده افتاد ، جوانى را در نظر آورد كه خيّاط صنع ، جامهء حسن و ملاحت را به قامت او دوخته و دل مهروماه از رشك جمال او سوخته ، كه از اين منظور آتش به كانون سينهء دختر برافروخته ، يك دل چه باشد كه به هزاردل ، عاشق و نگران شهزاده عبد الحميد شد . اما چون شهزاده نظر كرد ، نازنين صنمى را ديد كه زلف مشكبارش غيرت سنبل‌تر به ترك‌ترى [ ؟ ] و لوامع رخسارش رشك رخشندهء قمر و مشترى ، و از قد رعنايش سرو را پا در گل ، و از گفتار لعل روح‌افزايش غنچهء گل سورى را خون در دل ؛ كه نقّاش ازل صورت پرىپيكر او را [ و ] مصوّر قضا صورت بى نظير او را به رنگ‌آميزى غريب پيراسته ، و صيقل‌گر قدرت آيينهء عارض او را منجلى نموده ؛ چه شرح نمايم كه شهزاده را هم از يك نظر ، دل از دست رفته و آشفتهء آن نازنين شد . رباعى اى ترك سمن بوى من ، اى جان جهان ! * آخر به خدا اين چه دهان « 2 » ست و دهان ! آن روز كه زاده‌اى تو در تركستان * قحطى دهان بوده و تنگى دهان پس از ناظر « 3 » منظور ، دختر روى بر پير باغبان كرد و گفت : همان مواجب را كه از سر

--> ( 1 ) . ولا : ولايت . ( 2 ) . ظاهرا لبان . ( 3 ) . ظاهرا نظارهء .