منوچهر خان حكيم
69
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
كار هرسال مىگرفتى به تو مىدهم ، كه در خانهء خود بنشين و به طاعت و عبادت لات و عزّى مشغول شو ؛ كه پير شدهاى و حال خدمت به تو فرمودن ستم است . باغبانى اين باغ را بدين پسر برادر تو مىدهم . پير باغبان شهربانو را دعا كرد و بدر رفت . شهربانو عبد الحميد را به مجلس طلبيد و نشانيده ، امّا به دل خود مىگفت : كه دريغ اين پسر ، باغبانزاده است و حيف باشد كه دختر سبكتكين دل را به باغبانزادهاى داده است . چه بودى اگر او را نسبى بودى كه سروجان فداى او كردمى . باز با خود مىگفت : اى بىدرد ! مطلوب دلخواه به دست آوردهاى ، نيكو نگهدار ! پس روى به شهزاده كرد و گفت : اى جوان ! مى مىخورى ؟ شهزاده گفت : قبل از اين مىخوردم ، اكنون كه ( 42 ) در خدمت ملكهام مرا چه حدّ مى خوردن باشد ؟ كه شهربانو مينا گرفته ، ساقى شد . جامى خود خورد و جامى پر كرده به عبد الحميد داد كه با يكديگر به حسب الخواهش به مى خوردن اشتغال داشتند . چون سر شهزاده از بادهء ناب گرم شد ، كلاه خود را از سر برداشته به سر زانوى خود نهاد و به نوعى كه در بارگاه اسكندر قرار مىداشت به همان طريق نشست و شروع در خوانندگى كرد . دختر از فرّ سيماى او مشاهده كرد ، دانست كه او باغبانزاده نيست . پرسيد كه : اى جوان ! به دين و مذهبى كه دارى ، راست بگو كه نسب ونژاد به كه مىرسانى ؟ و مترس كه از من دوستترى ندارى . شهزاده گفت : تو كيستى كه از تو متوهّم باشم ، بدان كه من نبيرهء اسكندر ذو القرنينم و مرا عبد الحميد مىگويند . شبى در بارگاه خود نشسته بودم كه برف و دمه « 1 » سركرد و صداى كوچ از منادى شنيدم كه گفت حكم اسكندر شده كه هركه تواند جان خود بدر برد . من از خيمه بيرون آمده به مركب بىزين سوار شده تا صبح مركب تاختم و به خدمت شما رسيدم . حال من اين است كه گفتم كه از اين احوال شهربانو نزديك بود كه هلاك شود . از جا جسته ، عبد الحميد را بغل زده در بالاى تخت بر پهلوى خود نشانيد ، كه بازار شفتالو فروشى رواج يافت و با يكديگر به عيش و عشرت مشغول شدند .
--> ( 1 ) . دمه : باد و برف و سرما .