منوچهر خان حكيم

67

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

خوردن مشغول شدند . چون سر ايشان از بادهء ناب گرم شد ، پير گفت : اى فرزند ! بيا به باغ رويم كه گل تازه به بار آمده است ، چيده به خدمت شهربانو بريم ؛ البته خلعتى خواهد داد . پس به باغ رفتند . پير سبد پيش گذاشته ، گل مىچيد و عبد الحميد دماغ خوش داشت . چوبى برگرفت و گل‌ها را در آن چوب مىبست و رباعى در آنجا نوشته ، پير را غافل كرد و آن گلدسته را در ميان سبد انداخت . بعد از آن پير سبد برگرفته متوجّه قصر دختر شد . چون به در قصر رسيد ، فرياد به كنيزان داد كه به عرض ملكه رسانند كه پير باغبان گل آورده است . اشاره كرد كه درآيد . پس كنيزان به قصر بالا رفتند . پير سبد گل را در پيش ملكه نهاد . شهربانو به دوزانو نشست و گل را برمىداشت در پيش دختران امرا مىريخت تا وقتى كه آن دسته گل به دستش افتاد . چون نظر كرد ديد كه يك رباعى نوشته ظاهر شد . چون برخواند ، نوشته بود : رباعى رويت گل سرخ ، سرخ بادا رويت * وى همچو گل بنفشه آيد بويت من همچو گل زرد دعاگوى توام * تا همچو گل سفيد گردد مويت كه دختر از مطالعهء آن كلام حيران آن استعداد شد و گفت : اى پير باغبان ! اين گلدسته را كه بسته است ؟ چون چشم پير بر آن دستهء گل افتاد ، با خود گفت كه اين خيره‌سر را ببين كه اين فضولى را كرده است و بدين نوع گلدسته بسته است و در اين سبد انداخته . گفت : اى ملكه ! خود اين گلدسته بسته‌ام و به غيراز من ، ديگر كسى را در اين باغ راه نيست . دختر آن گلدسته را گشود و در پيش پير ريخت . گفت : بنشين ( 41 ) يك‌بار ديگر ببند . بدين نوع پير زانو به زمين نهاد ؛ به نوعى كه عقل ضعيف او مىرسيد سعى نمود ، كه نتوانست آن دسته گل را بدان خوبى بستن . شهربانو اشارت كرد كه : بگيريد اين پير خرفت « 1 » شده را و بر در قصر به حلق آويزيد . پير باغبان گفت : اى ملكهء آفاق ! گناه من چيست كه مستوجب كشتن شده‌ام ؟ دختر گفت : گناه ازين بدتر مىشود كه در خدمت

--> ( 1 ) . كذا .