منوچهر خان حكيم
66
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
[ عاشق شدن عبد الحميد به دختر سبكتكين ] اما دو كلمه از عبد الحميد بشنويد . چون در حين باريدن برف ، صداى منادى را شنيد كه امر اسكندر شده است كه هركس مىتواند از اردو بيرون رود ؛ پس شهزاده از اردو بيرون آمد ، همهجا مىرفت تا صبح دميد ، به بالاى پشتهاى رسيد . ديد كه در آن طرف پشته سواد شهرى مىنمايد ، كه شهزاده از گرسنگى بىتاب بود . مركب راند تا به در باغى رسيد و مركب را در باغ بست و داخل باغ شد كه از ( 40 ) او طعامى بگيرد . ديد كه باغبان از بيرون آمد . بيل نقره در دوش ، چشمش بر جوانى افتاد كه ته آرخالق « 1 » بر در باغ ايستاده است . گفت : اى جوان ! تو كيستى كه به در باغ شاه ايستادهاى ؟ عبد الحميد گفت : كه سوداگرى بودم ، دزدان به من ريختند و مرا فرصت جنگ نبود . خود را بر اين مركب رسانيده و جان بيرون آوردم . امّا به غايت گرسنهام . پير باغبان گفت كه : اگر سر به من فرود آرى ، من باغبانى به تو آموزم تا در خدمت دختر والى تركان سبكتكين باشى كه صاحب اين باغ است ؛ كه اگرچه از سوداگرى مانده باشى ، در خدمت دختر باش كه عنايات چندى خواهى يافت . آنگه عبد الحميد لا علاج راضى شده ، پير دست عبد الحميد را گرفته در كنار درختى برد و گفت : اى فرزند ! تو در اينجا توقف كن كه من بروم ياران اين مزرعه را جمع نموده بلكه اين قطعه زمين را از پيش برداريم . اين بگفت و بدر رفت . عبد الحميد با خود گفت كه : مرد را بايد كه هركارى كه پيش آيد به مردى پيش برد . بيل را برداشته شروع به بيل زدن كرد . اما بيلى كه بر زمين مىزد دو سپروار زمين را مىكند . اما چون پير دير به طلب بيلداران رفته بود ، همه از پى مهم خود رفته بودند ؛ پير برگرديد . چون به باغ رسيد ، ديد كه آن قطعه زمين را تمام كرده است . پير ، پيشانى شهزاده را بوسيد و دست او را گرفته به خانه برد . طعام حاضر كردند و با يكديگر خوردند . چون خوان را برداشتند ، عبد الحميد گفت : اى پدر ! اگر ميناى مى از جهت من پيدا كنى عين كرم است . پير را دوستى بود ، مى كش . در پيش او رفته ، مينايى از براى شهزاده آورد . شهزاده مينا گرفته ، جامى پر كرده به پير داد . پير لا جرعه بر سر كشيد و با يكديگر به مى
--> ( 1 ) . ته آرخالق : با يك لباس .