منوچهر خان حكيم

56

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

چنان سيلى بر بيخ گوش من زد كه پردهء گوش من بدر رفت . آمده‌ام كه من بعد ، نگاهبانى دختر خودنمايى . جمشيد گفت : اى گيسو بريدهء نارعنا و نمك به حرام ! حالا كه دو ماه است كه سوداگرزاده دخل در ناموس من كرده است ، كه تو او را خدمت مىكردى و براى من خبر نياوردى ، پس معلوم است كه اگر امشب كتك نمىخوردى ، اينقدر [ مى ] ايستادى كه دختر آبستن شود ؟ و شمشير از غلاف كشيده چنان بر ميان او زد كه چون خيار به دو نيم شد . جمشيد بيرون آمده غلامى را درپى وزير فرستاد و ديگران را درپى دلاوران كه در خاور بودند فرستاد . وزير در آن دل شب غلام جمشيد را ديد ، آزرده شد . چون داخل بارگاه شد ديد كه طرفه وحشتى است . پيش رفته گفت : شهريارا ! چه اراده داريد ؟ جمشيد وزير را پيش طلبيد و احوالات را بر او شرح داد و گفت : اراده چنان است كه اين بىدولت به قتل رسانم . وزير گفت : شهريارا ! عجب دارم از عقل شما كه در اين شب اراده داريد كه بدين جمع مفلوك چنان اژدهايى را به قيد قلّاده درآوريد . دلاورى كه كمان قارون قدرانداز را بشكند ، اين جماعت او را مىتوانند گرفت ؟ احتمال كلّى دارد كه اگر دست به شمشير نمايد ، صد مثل قيماس خان تو را به قتل رساند ؛ كه جمشيد گفت : اى وزير ! پس تغافل نمايم كه دخترم حامله شود و بچهء او را به دامن بگيرم ؟ ! وزير گفت : شهريارا ! در اين معامله چه تدبير است ؟ و ليكن صلاح در آن است كه امشب را صبر كنى ، فردا پسر با پدر خود در بارگاه تو مىآيند ، در آن وقت داروى بيهوشى در كارش بايد كرد و او را بايد گرفت و هرچه صلاح تو باشد از آن قرار نماييد ؛ كه جمشيد نصيحت وزير را به سمع رضا استماع نموده آن شب را صبر كرده . [ به دريا افتادن محمد شيرزاد ] چون روز ديگر شد ، محمد و خواجه بهرام به بارگاه جمشيد رفتند و جمشيد با ايشان ( 34 ) صحبت داشت تا كه شب بر سر دست درآمد . خواجه بهرام برخاست كه به اتفاق محمّد به حجرهء خود آيند . جمشيد گفت : اى خواجه ! اين روا باشد كه يك شب به