منوچهر خان حكيم

57

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

جهت شب‌نشينى در پيش ما به سر نمىبرى ؟ خواجه گفت : شهريارا ! چيزهاى بنده در حجره مىباشد و الّا منّت دارم . جمشيد گفت : تو مىروى پسرت را در نزد ما بگذار . القصّه ، خواجه رفت و محمّد در بارگاه ماند . پس جمشيد اشارت كرد كه از مى و مزه هرچه در مجلس آوردند . همه را به داروى بيهوشى آغشته كردند ، كه محمد چند جامى متعاقب خورد و بيهوش شد . جمشيد اشارت نمود تا دست و گردن محمد را بستند و آواز داده كه : اى جلّاد ! بزن گردن اين سوداگرزادهء بىدولت را ، كه در آن اثنا چشم وزير به مهر محمد افتاد و سياهى نوشته بود كه بنده‌اى از بندگان اسكندر ، محمد بن امير خان سپهسالار اسكندر است . وزير گفت : كشتن اين پسر مصلحت نيست ، كه اگر عياذا باللّه باد به گوش اسكندر و پدرش رساند كه پسرش را تو كشته‌اى ، تمام ملك خاور را مسخّر و غارت نموده و زن و فرزند و همه را به اسيرى خواهد برد . پس [ مصلحت ] در آن است كه اين جوان را در صندوقى حبس كرده ، در دريا اندازيم تا طعمهء ماهيان دريا شود و ما هم از شرّ او ايمن باشيم . پس جمشيد فرمود صندوقى آوردند و محمد را در آن صندوق نشانيده ، به دريا انداختند . پس ازين واقعه جمشيد تيغ كشيده متوجّه حرم شد و كنيزان را به پشت شمشير مىزد كه مرا ازين گيسو بريده خبر دهيد كه ايشان روح‌افزا را در زير زمين پنهان كرده بودند و قسم به لات و عزّى خوردند كه ما را از احوال او آگاهى نيست . آخر الامر جمشيد به نوعى تسلّى شده ، برجاى خود قرار گرفت . مقدمهء مفقود شدن غضنفر كيارودى غلام اسكندر . . . و شرح بعضى قضايا اما راوى گويد كه روزى اسكندر در بارگاه خود قرار داشت ، غضنفر كيارودى كه غلام اسكندر بود به حوالى اردوبازار مىگرديد ، ديد كه غلامى كنيزى را آويخته و چوب بر كف پاى او مىزند و آن كنيز فرياد و زارى مىكند . غضنفر پيش رفته نهيب به غلام داد كه اى بداصل ! گناه اين چيست كه اين‌همه او را مىزنى ؟ كه آن غلام درشتى در جواب گفت . غضنفر تازيانه از عقب تركش « 1 » بيرون آورده بر شانهء غلام زد كه درختى در آن

--> ( 1 ) . تركش : تيردان .