منوچهر خان حكيم
55
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
به راه رود . دو نفر بر بازويش چسبيده بودند و او را از بارگاه بيرون آوردند و مركبش را حاضر كردند و ده دوازده كس سعى كردند او را بر اسب بنشانند ، نتوانستند كه محمد شيرزاد اين امر را ملاحظه نمود . پيشآمد و آن جماعت را دور كرد و دست در كمر زنجير او كرده ، او را بالا برداشت و به خانهء زين نشانيد كه آن جماعت حيران قوّت بازوى او شدند . اما چون قيماس خان به خانهء زين نشست و كيف شراب تخفيف يافت ، رو به پدر خود كرد و گفت : اى پدر ! عزّت اين جوان را بدار كه هرچه از دست من مىآيد از دست او هم مىآيد . اين بگفت و با بيست هزار كس متوجه بلخ شد . اما شبى محمّد بىقرار شده به نزد روحافزا بانو رفت . آن نازنين گفت : اى دلاور ! امشب طعام لذيذ مهيّا داشتيم ، بىتو نخوردهايم و منتظر شما بوديم تا با تو طعام بخوريم . پس اشاره كرد تا دايه خوان گذاشت ، ايشان با يكديگر طعام خوردند . چون خوان را برداشتند ، دايه آفتابه به مجلس آورد ( 33 ) و در پيش محمد گذاشت و آب را بر دست محمد ريخت . آب گرم بود ، دست محمد سوخت ، محمد دست بر عقب كشيد كه روحافزا بانو از روى قوّت چنان سيلى بر دايه زد كه مانند كبوتر مهره خورده بر زمين نقش بست كه ملكهء آفاق شروع در دماغ خشكى كرد كه : اى گيسو بريدهء نارعنا ، گيسوى خود را در خدمت بزرگان سفيد كردهاى ، اينقدر نفهميدهاى كه هروقت آبدست به ميان آورى ، در بيرون سردى و گرمى او را اختيار نمايى ؟ دايه آفتابه بر در انداخته ، بعد از شنيدن اين سخنان عتابآميز پا در عقب نهاده ، چادر در سر كشيد و به خدمت پادشاه روان شد ؛ كه جمشيد در روى تخت به استراحت مشغول بود كه دايه داخل بارگاه شد . جمشيد از ديدن دايه مضطرب شد ، از جاى برخاست و گفت : اى دايه ! در اين وقت به چه مهم آمدهاى و دخترم را چرا تنها گذاشتهاى ؟ دايه گفت : من از عهدهء دختر تو بيرون نمىآيم . بدان و آگاهباش ، از آن روزى كه سوداگرزادهء بىدولت در بارگاه شما كمان قارون را شكست از آن وقت تا حال دخترت بر او عاشق شده است ؛ و در صبح تا شام در خدمت شماست و در شب تا صبح در نزد دختر تو . امشب باهم طعام خوردند و من آبدست بردم كه دست بشويند . چون آب اندكى گرم بود و دست پسر سوخت ، دخترت