منوچهر خان حكيم

52

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

قيماس خان داد كه خواجه‌زاده مهمان ما است ، تو را چه رجوع است ؟ اگرچه كمان را بكشد ، ما او را دوست داريم و عزّت داريم ؛ و اگر نكشد ، همان يك هميان زر را هم به خاطر پدرش بر او مىبخشيم . پس محمد به دوزانوى ادب درآمد ، اوّل گوشه‌هاى كمان را خوب به نظر درآورده ، دو انگشت بر چلهء كمان انداخته سه قلّاج « 1 » متعاقب بر كمان آورده ، گوش‌تاگوش كشيد . پس چلّه بر كمان زده كمان را شكست و به دور انداخت و گفت : چه گنجايش دارد كه مانند شما پادشاهى اين نوع كمان را به بارگاه خود بياويزد و بدين نوع تعريف صاحب او كند كه : تاب قوّت من نداشت ، و اين چه تعريف كردن دارد ؟ كه حضّار مجلس واله و حيران شدند كه سوداگرزاده صاحب اينقدر قوّت باشد كه كمان قارون را بكشد و بشكند ، ديدن آن جوان واجب است . [ داستان عاشق شدن محمد شيرزاد و دختر جمشيد به يكديگر ] روز ديگر ، دختر به عقب پرده آمده و خواجه‌سرا محمد را به دو نمود كه چون چشم دختر بر جوانى محمد افتاد ، يك دل نه ، به هزاردل ، نگران محمد شد . آن روز و آن شب را به هزار مشقّت گذرانيده ، روز ديگر همان خواجه‌سرا را به نزد محمد فرستاد كه محمد رخت خود را پوشيده بود كه با خواجه بهرام به خدمت جمشيد روند ، كه خواجه سراى دختر رسيد و گفت : اى خواجه ! امر ملكه شده كه پسرت خوان جواهر برداشته به خدمت بياورد ، كه چند دانه لعل از جهت گوشوار ضرور است كه هرچه مرضىّ طبع ملكه باشد برداشته ، قيمت آن را تسليم نمايد ؛ كه محمد طبقى جواهر برداشته كه نزد دختر رود . خواجه گفت : اى فرزند ! به هوش‌باش ، دختر چرا مرا نطلبيد و شما را طلبيد . البته اين معامله بىتدبير نمىباشد ، كه محمد خواجه را تسلّى داده روانهء قصر دختر شد . چون رسيدند ، خواجه‌سرا متوجّه اندرون شد و به عرض ملكه رسانيد كه خواجه‌زاده آمده است . روح‌افزا خوشحال شد . فرمود كه صفّهء ايوان را قاليچهء ابريشمى انداختند و محمد را به اندرون طلبيد و بر بالاى قاليچه نشانيد و خود پرده‌اى در برابر كشيد و به

--> ( 1 ) . قلّاج : به زور كشيدن چيزى مثل كشيدن كمان .