منوچهر خان حكيم

53

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

عقب پرده آمد و محمد را به كام دل بديد . بعد ، محمد طبق جواهركه آورده بود گذرانيد . چند دانه كه قيمت تمام داشت برداشته ، باقى را پس داد . چون عشق ، عنان صبر از دل او ربوده بود ، عنبرچه « 1 » كه در ( 32 ) گردن داشت ، ده‌ساله خراج ملك خاور بود برداشته به گردن دايه انداخت . دايه سبب آن كرم را پرسيد . دختر گفت : اى دايه ! بدان كه اين جوان مرا مقيّد بند عشق خود كرده است ، دريغ كه من از عشق او سوزم و او از من بى خبر باشد كه اين پرده را از ميان بردارى كه او را نيز همدرد خود كنم . دايه كه چنان كرمى از دختر ديده بود ، حفظ ولى نعمت خود را منظور نداشته آن پرده را از ميان برداشت كه چشم محمد بر نازنين افتاد كه اگر زاهد شب زنده‌دار ، عكس جمال او را در خواب ديدى ، چون چاك‌دامن گريبان چاك زدى . [ بيت ] صورتش از رشك گل اندر نقاب * جعدجعد زلف او در پيچ و تاب * * * لبش سيب ، انار رخش ناردان * ز سيمين‌برش بسته زنّار دان اما چون نظر محمد بر او افتاد ، وى نيز يك دل و به صد جان نگران او شد و بعد از مكالمات بسيار دختر گفت : اى خواجه‌زاده ! قيمت اين دانه‌ها را صباح به تو مىدهم . محمد ملكه را دعا كرده بيرون آمد و به منزل رفت و به اتفاق خواجّه متوجه خدمت جمشيد شدند . تا شب در آنجا صحبت داشتند . چون شب به سر دست درآمد ، به منزل معاودت نمودند و به بستر خواب رفتند كه بخوابند . خواجه را خواب برد و محمد را از خيال مطلوب خواب نمىبرد . پس برخاسته يراق شبروى بر خود راست كرده و كمند را بر دور كمر خود بسته متوجّه قصر دختر شد . چون به در قصر دختر رسيد ، كمند را چين چين و حلقه‌حلقه كرده ، بر بام قصر بند كرده بالا رفت . اهل خدمت را ديد كه همه در خواب بودند . نازنين را ديد كه به بالاى ديباى سوزنى ، رو به بالا خوابيده و يك شمع در بالاى سرش و يك شمع در پايين پايش روشن بود . محمّد به عارض تابان آن نازنين نظر كرده با خود گفت كه الحال او در خواب است ، بوسه از لب لعلش بگير كه مذاق جان و

--> ( 1 ) . عنبرچه : نوعى از زيور كه جوف آن به عنبر پر كنند و بر گردن آويزند .