منوچهر خان حكيم
42
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
را بر تو ارزانى دارم ، كه سبكتكين بر افروخت و گفت : تو را به خاطر مىرسد كه مرا به زور بازو گرفتهاى ؟ فردا كه شود معركهء ضربت شمشير * معلوم شود قوّت بازوى على شير [ جنگ امير خان با نقابدار مرصعپوش ] پس سوار شده هركدام متوجّه اردوى خود شدند ، كه در اين اثنا از برابر پل مرغاب گرد شده ، ده نفر سوار پيدا شد . اما دلاورى ( 25 ) نقاب انداخته در پيش آن جماعت بود كه هرجا كه قدم مىگذاشت ، زمين و زمان به مردى او گواهى مىداد . تا رسيدن ، روى به جانب لشكر اسكندر كرد و گفت : اى اسكندر ! تو را به خاطر مىرسد كه تركستان چنان خالى است كه او را مسخّر نمايى ؟ اكنون خوش باشد ، دلاورى به ميدان من فرست كه با او سراپاى ميدان بگرديم . كه از صف سپاه منصور سپهدار خسرو عالمگير ، امير خان يل در برابر اسكندر سر فرود آورد و مركب را به ميدان تاخت و سر راه به نقابدار گرفت ، كه هردو به نيزهورى درآمدند . كه از نيزه مرادى حاصل نشد و امير خان نيزه را بر زمين زده گفت : نيزهورى بازى است ، نه جنگ : عروس ملك كسى در بغل بگيرد تنگ * كه بوسه بر دم شمشير آبدار زند « 1 » دست به قائمهء شمشير « 2 » كرد و نهيب به نقابدار داد كه : بگير از دست من ، كه نقابدار سپر در سر كشيد . امير خان كوفت بر قبّهء سپرش ، كه سپر چون قالب پنير به دو نيمه شد ، ترك و نيمترك را شكافته ، چهار انگشت در كاسهء سرش جا كرد . كه خون از يمين [ و ] يسار او ريخته و موى زنان از زير كلاه خود نمودار شد . امير خان دانست كه او زن است و پيادهاى در جلو او بود ، كه جستن كرده خود را بر كفل مركب او گرفته و او را بغل زده ، از همان راهى كه آمده بود بازگرديد ، بدر رفتند . كه امير خان نهيب به مركب داده ، سر در دنبال او نهاده از عقب او روان شد كه آن پياده برگرديد و گفت : از عقب ما ميا كه تو را صرفهاى ندارد . امير خان گوش نكرده همچنان مىرفت . ناگاه ده سوار پيدا شدند ، همه
--> ( 1 ) . اين بيت از ظهير فاريابى است ( ديوان ظهير الدين فاريابى ، ص 83 ) . ( 2 ) . قائمهء شمشير : دستهء شمشير