منوچهر خان حكيم
43
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
نقاب انداخته . امّا دلاورى مرصعپوش در پيشاپيش ايشان بىنقاب آمد كه زمين و زمان به مردى او گواهى مىداد . تا رسيدن ، نهيب داد كه مگر رستم و اسفنديار را از نزد خود گريزان كردهاى كه چنين به تعجيل تمام مىتازى ؟ بايست كه رسيدم و مرد ميدانت منم . تا رسيدن ، نيزه حوالهء امير خان كرد . امير خان نيزه در نيزهء او افكند . هردو بر ابروان خم افكندند * نيزه بر نيزهء هم افكندند و شروع در نيزهدارى كردند كه بعد از ساعتى هندان عيّار ديد كه مرصّعپوش نيزه را بر شكم مركب امير خان فرو برده ، امير خان را با مركب دو وجب از زمين برداشت . هندان به امير خان رسانيد كه : فكر كار خود بكن كه دشمن نيزه را بر مركب تو زده است . امير خان پياده شده و چهار دست و پاى مركب مرصّعپوش را قلم كرد . او نيز پياده شده شروع در كشتى كردند . ناگاه يكى از همرهان مرصّعپوش گفت : اى سالار ! تو در جنگى ، فكر بستن خون بانو كن كه روز به آخر رسيده است . چون آن دلاور اين سخن بشنيد ، دست از كمر امير خان برداشت و گفت : يكجا روز به آخر است و يكجا « 1 » هم جگر گوشهء من زخمدار . تو هم برگرد فردا به ميدان بيا كه من هم خواهم آمد و كار خود را طى نمود ، اين بگفت و بدر رفت . امّا چون شب شد و روز آمد ، باز از كنار مرغاب گرد شد ، همان نقابداران و مرصّعپوش رسيدند . تا رسيدن ، نعرهاى زد كه : اى مردم اسكندر ! به ميدان من بيا تا در كار خود تمام كنيم ، كه از صف سپاه منصور ، امير خان يل به ميدان آمده سر راه طلاپوش گرفت ( 26 ) كه در آن اثنا نقابدار سبزپوش رسيد و مركب را به ميدان تاخت و روى به امير خان كرد و گفت : تو را به اسكندر قسم مىدهم كه به يك طرف بايست تا من اين ترك را ادبى نمايم . امير خان به يك جانب رفت . سبزپوش بانگ به وى زد كه : چندين اشتلم « 2 » چرا مىكنى ؟ اوّل تمهيد قشون و اساس كن ، بعد از آن به پادشاهان سر [ و ] كله بايد زد ؛ زيرا كه گفتهاند : تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد به گزاف * مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى « 3 »
--> ( 1 ) . يكجا : از يك جهت . ( 2 ) . اشتلم : تندى و درشتى . ( 3 ) . اين بيت از حافظ شيرازى است .