منوچهر خان حكيم

29

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

امّا چون سر نامداران از شراب ناب گرم شد ، شروع در رقصيدن و دست كوفتن كردند . نسيم هرلحظه بيرون مىآمد و به درون مىرفت . تا دميدن صبح كاذب نگذاشت كه آن حرامزادهء منافق آسيبى بند كند . امّا چون صبح كاذب دميد ، فريدون ثانى بيرون آمد كه خواب او را غلبه كرده بود . نسيم پيش‌آمد و گفت : اى شهزاده ! خدا برد « 1 » ، فريدون گفت : احتياجى به آب دارم . نسيم گفت : زود بياييد . امّا چون شهزاده بيرون آمد ، ليث حرامزاده خود را به صورت درويشى آراسته و نارنجى را به داروى بيهوشى ملوّث گردانيده « 2 » ، به رسم حاجت‌مندان از طرفى آمد و به دست شهزاده داد . فريدون آن نارنج را از دست آن نادرويش گرفته ، بوييد و گفت : صباح به بارگاه بيا كه تو را نوازشى نمايم . پس او شهزاده را دعا گفت . پس فريدون متوجّه بارگاه خود شد كه استراحت نمايد . ليث حرامزاده دامنهء خيمه را چاك زده ، داخل بارگاه شد . دو مثقال داروى بيهوشى در دماغ [ او ] ريخته و داروى نارنج نيز كار كرده بود . آنگه دست و گردنش را به خم كمند بسته روانهء اردوى تركان شد . امّا چون صبح دميد ، غوغا در اردوى فريدون بلند شد و خبر از براى اسكندرآوردند كه امشب فريدون را در جامهء خواب دزديده‌اند . نسيم آزرده خاطر شد و گفت : اى شهريار ! داد از دست مخدوم‌زادهء شما كه امشب من نگذاشتم كه سالاران آرام بگيرند ، و يك‌دم ديگر شهزاده صبر نكرد و ( 17 ) از بارگاه بيرون رفت و به دست ليث حرامزاده گرفتار شد ؛ كه در اين اثنا ليث داخل بارگاه شد و دعا و ثنا گفت و گفت : شهريارا ! بفرما كه نسيم دست مرا ببوسد و جاى خود را به من دهد ، كه نسيم تند شده گفت : اى حرامزاده ! خموش باش كه جاى من تو را درخور نيست چرا كه لاف زدى سهل بود به جاى آوردى كه آمدى از ميان هزار و چارصد سالار يكى را دزديدى ؛ اگر مردى ، امشب قرا خان خود را نگه‌دار كه از دولت اسكندرآمده او را بدر خواهم برد . ليث گفت : اى نسيم ! گرو را باخته‌اى و دست‌وپا مىزنى . اسكندر گفت : اى ليث ! تو لاف زده‌اى سهل ، خود به جاى آوردى ، حالا نسيم لاف بزرگ زده است ، برو فكر داشتن قرا خان خود كن . ليث گفت : اگر

--> ( 1 ) . خدابرد : خدا همراهت باشد . ( 2 ) . ملوّث گردانيدن : آلوده كردن ، مخلوط نمودن .