منوچهر خان حكيم
30
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
نسيم بيايد و قرا خان را ببرد ، من حلقهء غلامى او را در گوش فكنم و به هيچ باب سر از او نپيچم . اين بگفت و بدر رفت كه اسكندر و سالاران روى به نسيم كردند كه ، اينكه چه نوع حرف بود كه زدى كه مىآيم و قرا خان را بدر مىبرم . اين محال است . نسيم گفت : اگر همّت پادشاه كشورگير مدد نمايد ، كار از اين عظيمتر از دست من مىآيد . امّا از آن جانب كه ليث به خدمت قرا خان آمد و گفت : اى دلاور ! در ميان من و نسيم ، عيّار اسكندر ، شرط شده است ؛ در فكرم كه تو را چگونه نگه دارم كه نسيم كهنه دزد است . قرا خان خنديد و گفت : چرا چنين شرط كردى ؟ ليث گفت : اى دلاور ! گناه از من نيست ، امّا نسيم نمىتواند تو را از من گرفت . ايشان در اين گفتگو بودند كه از دهقانان ترك ، رئيس دهى كه او را تركآباد نام است ، با تحفهء بسيار رسيد و از گفتگوى ايشان واقف شد ، به عرض رسانيد كه مرا به خاطر رسيده كه چون شب شود ، بفرماييد كه در بارگاه شما و بارگاه آيين خان و بارگاه سعد فاريابى ، در اين سه بارگاه ، شخصى را به صورت شما آراسته و نقاب بر او اندازند و شما پياده از اردوى بيرون آييد كه كسى خبردار نشود ، و شاطران ، مركبان را در كنار اردو آرند و شما سوار شده ، در تركآباد به بندهخانه آييد . وقتى كه نسيم به اردو آيد و يكانيكان نقابداران را بيهوش گرداند و ببيند كه شما نيستيد ، تا آن وقت روز خواهد شد . القصه ، بداند كه شما نيستيد و در تركآباد آيد ، چه مىتواند كردن كه مرغ در بندهخانه نمىپرد و جوانان كارآمدنى دارم و كشيك مىكشم تا صبح . قرا خان ، رئيس را تحسين نمود و ليث گفت : اى رئيس ! آفرين باد . ما كه عيّاريم اين خيال به خاطر ما نمىرسد . پس آن قول را پسنديدند . چون شب به سر دست درآمد ، قرا خان اشاره كرد در اين چهار مجلس اين حيله را انديشيدند و آيين خان را محرم خود گردانيده از اردو بيرون آمدند . شاطران ، مركبان را حاضر كردند . قرا خان و سعيد و ليث سوار شدند ، به اتفاق رئيس متوجّه تركآباد شدند . امّا از آن جانب چون شب شد ، مهتر نسيم در برابر شهريار ايستاده و دعا و ثناى او را به جاى آورد ، و از او استمداد همت طلبيده متوجّه اردوى تركان شد . همهجا مىرفت تا داخل بارگاه قرا خان شد و ديد كه قرا خان نشسته و نقاب به رخ انداخته . نسيم در تعجّب