منوچهر خان حكيم

26

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

زندگانى تو عبث است . آمدم كه ننگ وجود تو را روانهء عدم نمايم . يا بين در غضب شده ، تيغ از غلاف كشيده حوالهء بهزاد كرد . بهزاد چوبدست را چنان بر بند دست او زد كه شمشير از دست او افتاد . بهزاد ، گريبان و كمر زنجيرش را گرفته از صدر زين درربود و بر زمين زده ، دست و گردنش را به خم كمند بسته به خدمت اسكندر فرستاد كه در اين اثنا از آن جانب دشت ، گرد شد . سى علم نشانهء سى هزار كس نمودار شد . عيّاران به استقبال رفتند ، خبرآوردند دلاورى [ است ] كه او را قرا خان قبچاقى ( 15 ) مىگفتند . تا رسيدن لشكر ، خود را به يك جانب نگه داشت و نظر كرد ديد كه مبارز به عرصهء ميدان ايستاده است به هيأت ديوان . پس نهيب به مركب خود زد ، سر راه بر بهزاد گرفت و بعد از اندك تلاشى بهزاد را بر زمين زد . دست و گردنش را ببست و به صف لشكر خود فرستاد . [ مسابقهء آتش افروز و برق با ليث در دوندگى ] آن روز ديگر جنگ نشد . اسكندر امر كرد تا ليث را به معرض خطاب آوردند . چون ليث درآمد ، به طرز مسلمانان سلام كرد . اسكندر گفت : اى ليث ! تو مسلمان بودى ؟ ليث گفت : شهريارا ! كسى كه لاف عقل زند ، چيزى را كه اوستاد زرگر چند هزار دفعه او را به درون كوره برده باشد و به ضرب پتك بر او صورتى وضع كرده باشد ، چگونه او را به خدايى مىپرستند ؟ و بنده يقين مىدانم كه شريعت حضرت عيسى - عليه السلام - برحقّ است . امّا جايى كه نسيم سرهنگ باشد بنده نمىتوانم ماند ؛ كه نسيم امرونهى نمايد . اسكندر گفت : اى ليث ! تو نسيم را چنين حقير مدان كه در عيّارى بىقرينهء دهر است . ليث گفت : شهريارا ! تعريف نمودن به كار بنده نمىآيد . بنده هم مىگويم كه از مشرق تا مغرب همچون من نيست . اكنون در حضور شما يك شرط با نسيم مىكنم ، اگر بنده را گرفت ، حلقهء غلامى او را در گوش كشم و لاف عيّارى هم نمىزنم و چه جاى همچشمى با او دارم . و اگر بنده بستم ، هرچه دانم دربارهء او به جاى آورم . نسيم پيش‌آمد و گفت : اى ليث ! تو مرا و وزير اسكندر را در بند كرده بودى و چارصد نفر عيّار در پيش سر تو ايستاده و همه در فرمان تواند و شهرياران همه هوادار تو بودند . تو با پسر من برنيامدى ،