منوچهر خان حكيم
27
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
با من چگونه برمىآيى ؟ كه پسرم آمده ما را خلاص كرده و تو را گرفته . اسكندر گفت : ليث را برق آورده است ، تو مىگويى پسر من بسته ؟ كه آتشافروز گفت : شهريارا ! از خودش بپرس . اسكندر گفت : اى ليث ! تو را كه گرفته است ؟ ليث گفت : بنده را آتشافروز گرفته و برق به خدمت شما آورده است ، برق در پيش اسكندر خجل شد . امّا برافروخت و گفت : اى آتشافروز ! شما اين را عيّارى مىگوييد ؟ پدر تو انگشت كوچك مرا بسته است ، به فرمودهء اسكندر من او را به سرهنگى خود قبول كردهام ؛ و گر نه در پيادهروى چستى مرا برنمىدارد « 1 » . آتشافروز گفت : اى برق ! حالا خوش باشد كه در خدمت اسكندر يك ميداندارى با تو مىكنم تا بر مردم هويدا شود كه بر دوندگى با تو برابر مىشوم يا نه . پس سالاران گفتند : اى شهريارا ! اين طرفه شاطرى « 2 » است و خوب تماشايى دارد . پس قرار دادند كه فردا ليث به بالاى پل مرغاب رفته و تيرى به دست گيرد و برق و آتشافروز رفته ، دست به دست دهند و تيرها را هريك از دست ليث بگيرند و به دوندگى درآيند ، هركدام كه تير را پيشتر به دست اسكندر دهند ، زور او زياد باشد . پس ، قاصدى در نزد سعد و سعيد فرستادند كه در ميان عيّاران ما جنگ افتاده است در دوندگى ؛ و جنگ موقوف است . شما را هم خوش باشد كه غريب هنگامهاى است . پس روز ديگر ، اردوى ظفر اثر با اردوى گيسيابانو دو رويه خيمههايى الوان بر سر پا كردند و آصفان كمر زرّين [ ؟ ] پس خيابانهاى ميدان را آب پاشيدند و تخت جمشيدى را در ميدان گذاشتند و شاه هفتكشور بر بالاى تخت قرار گرفت . از يك طرف هواداران برق و طرف ديگر هواداران آتشافروز ؛ و ليث بادپا دو تير زمرّد پيكان به دست گرفته ، متوجه پل مرغاب شدند ؛ و بعد از لحظهاى آتشافروز و برق درآمدند . چون يك ميدان پاى جفت دويدند ، برق از آتشافروز گذاره شد « 3 » . امّا هر قدم كه برمىداشت ، آتشافروز قدم در دم قدم او مىگذاشت و نسيم هم از عقب آتشافروز مىرفت ، و تمهيدى نموده كه : اى فرزند ! اگر قدرت برابرى برق نداشتى ، چرا لاف مىزدى و ما را رسوا ( 16 ) مىكردى ؟ اكنون در سعى بازگشتن باش بلكه از وى گذاره شوى . اما او نيز هرجا قدم
--> ( 1 ) . برنمىدارد : تحمّل نمىكند . ( 2 ) . شاطرى : دوندگى . ( 3 ) . گذاره شدن : گذشتن ، عبور كردن .