منوچهر خان حكيم
15
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
عيّار دور او را گرفته ، منتظر امر اويند . نسيم آزرده شد و دست به دعا برداشت و فتح كار خود از درگاه الهى مسئلت نمود كه در آن وقت نظر ليث بر سياهپوشى افتاد كه بر دهنهء چارسو ايستاده است . نعرهاى بركشيد كه : اى سياهپوش ! تو كيستى كه بر دهنهء چارسو ايستادهاى ؟ مهتر نسيم چون فهميد كه او را ديدهاند ، گفت : منم حلّال مشكلات مسلمانان و حلقهفكن گوش عيّاران ، مهتر نسيم عيار ؛ كه ليث سر در دنبال نسيم نهاد كه مهتر دوران گلبانگ بر قدم زده از نزد ايشان گريزان شد . در اثناى گريز ، گذر نسيم در گلخنى افتاد . پس خم زده « 1 » خود را بر پشت گلخن رسانيد . ليث را به خيال اينكه نسيم از پيش ايشان مىرود ، با عيّاران به روى كوچه روان شد . امّا چون نسيم خود را به پشت انداخت ، بامبهبام مىرفت ، ناگه به پشتبام چارسو رسيد ديد كه ديّارى نمانده است . شروع در فرود آوردن قفس ارسطو كرده ، امّا چون ليث حرامزاده ديد كه سياهپوش از نظرش گم شد ، بر عقب نظر كرد ، ديد كه عيّاران همه سر درپى او نهادهاند ( 9 ) نهيب داد كه : اى ناعيّاران ! چرا همه سر در دنبال من نهادهايد ؟ بلكه غيراز اين عيّار ، عيار ديگر به اين شهر آمده باشد و قفس را ببرد ، من در پيش سبكتكين چه جواب بگويم ؟ اما بعد از اين سخنان ، ليث به چارسو رسيد . ديد كه نسيم ، قفس را به پشتبام رسانيده ، اما فرصت بيرون بردن نداشت . همينكه نسيم ، قفس را در پردهء گليم پيچيد كه ليث نهيب داد به عيّاران كه مگذاريد اين عيّار بدر رود ، كه نسيم از بام بازار خود را به كوچه رسانيد . از قضا آن كوچه راه بدر بر نداشت . نسيم دردمند چون به نهايت كوچه رسيد ، ديد كه راه بدررو ندارد . بر عقب نگريست ، ديد كه ليث و عيّاران نزديك است برسند كه در آن اثنا در خانهاى باز شد و شخصى بيرون آمد و گفت : اگر عيّار اسكندرى به درون آى . پس ، نسيم داخل خانه گرديد و آن شخص در را ببست و نسيم را بر فرش لطيفى نشانيد و شربتى بر وى ترتيب داد و رختخواب انداخت و ارسطو را هم از قفس بيرون آورد و خوابانيد . امّا چون ليث عيّار به نهايت كوچه رسيد ، ديد كه راه بدرو ندارد . آه از نهاد او برآمد و گفت كه اين عيّار ما را پى غلط زده « 2 » است و به راه ديگرى رفت . القصّه برگرديد و به چارسو رفت و بر پايهء صندلى قرار گرفت .
--> ( 1 ) . پس خم زدن : پيچ خوردن . ( 2 ) . پى غلط زدن : پى گم كردن .