منوچهر خان حكيم
16
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
امّا نسيم ، شرمندهء احسان آن مرد شد و گفت : اى مرد ! آدمى [ سيرت ] به دين و مذهبى كه دارى ، راست بگو كه تو كيستى و سبب انسانيّت كه دربارهء ما به تقديم رسانيدى ، [ چيست ؟ ] . آن مرد گفت : اى سرهنگ ! بدان و آگاه باش كه مرا شهاب آهنگر مىنامند و مدّت پنجاه سال است كه حضرت عيسى - عليه السلام - را در خواب ديدهام و به دست او مسلمان « 1 » شدهام و روز با شاگردان خود آهنگرى مىكنم و چون شب شود ، با شاگردان خود به سر كوچه مىرويم و دور محلّه مىگرديم . هر كافرى كه مىبينيم ، او را كشته و گوش و بينى او را بريده ، نشانه برمىداريم . و در خمرهاى كه خالى بود ، باز كرد و ريسمانى كه به قدر بيست گز بود و هزار گوش و بينى را ديد كه بر آن كشيدهاند . گفت : اى مهتر ! اين گوش و بينى كافران است . نسيم گفت : بارى ، امشب چه دانستى كه من وزير اسكندر را خلاص كردهام ؟ شهاب گفت : در خواب بودم كه حضرت عيسى - عليه السلام - مرا گفت : اى مرد ! برخيز و در باب عيّار اسكندر يارى كن كه وزير او را خلاص كرده است . پس بيدار شدم و در خانه باز كردم و شما را ديدم و گفتم اگر عيّار اسكندرى به درون آى . نسيم او را تحسين نمود و چون لحظهاى گذشت ، يكى از شاگردان شهاب به در خانه آمده ، حلقهاى بر در زد كه به غزاى كفّار روند كه شهاب در عقب درآمده گفت : كيستى ؟ گفت : نجم ، اى استاد « 2 » ! يراق « 3 » پوش و بيرون بيا كه چند كافر را بكشيم . شهاب گفت : اى فرزند ! امشب را استراحت كن تا فرداشب ببينم كه چه مىشود . القصّه ، نجم برگرديد و شهاب در خانه را بست و به درون آمد . نسيم گفت : اى جوانمرد ! كس بيگانه در اينجا راه ندهى . شهاب ، او را تسلّى داد . امّا چون نجم به نهايت كوچه رسيد كه برود ، ادهم را ديد كه همشاگرد او بود . گفت : برگرد كه امشب احوال استاد « 4 » ناخوش است و بيرون نمىآيد . ادهم گفت : تو استاد را ديدهاى و هرگاه من به خدمتش نروم ، صباح به من ايراد خواهد گرفت . پس تو همينجا توقّف كن ، من به در خانهء استاد « 5 » روم و او را عشقى « 6 » گفته ، برگردم و به اتّفاق هم دستبردى نماييم . پس ، نجم
--> ( 1 ) . مسلمان : خداپرست . ( 2 ) . اصل : اوستاد . ( 3 ) . يراق : سلاح ، اسباب ، پوشاك . ( 4 ) . اصل : اوستاد . ( 5 ) . اصل : اوستاد . ( 6 ) . عشق گفتن : سلام و اظهار محبّت كردن .