منوچهر خان حكيم
185
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
است كه شمّامه را كشتهاند و كسى از ترس دمّامه در غار بزم نمىتواند چيد ( 115 ) امشب بسيار دلگير بودم ، اين شاگرد من مرجان است كه به اتّفاق يكديگر هركدام يك نفر ختايى را برداشته ، به اين دشت آمده عيش مىنماييم . اكنون تو آمدى من اين ختايى را مرخص مىكنم و ساعتى با تو عيش مىكنم . پس آن ختايى را مرخص نموده ، آن مرد مفت خود دانسته بدر رفت . گيسيا بانو گفت : بدان كه مرا خواجه فتاح مىگويند و سوداگرم و متاع چند از حلب خريده بودم ، بار خود را پيش فرستادم و خود راه غلط كرده به خدمت شما آمدم . پس مرجان روى به سوسن كرد و گفت : اى بانو ! فى الواقع اگر كسى مطلوب داشته باشد ، مانند مطلوب تو خوب است . اين بگفت و خنجر كشيده بر حلق آن ختايى زده ، او را هلاك كرد . پس مرجان گفت : من مىروم در اردوى اسكندر به جهت خود مطلوب دلپسندى آورم . اين بگفت و برخاست و گفت : زيرا كه در اردوى اسكندر جوانان نيكو مىباشند ؛ پس روانه شد كه برود . گيسيا بانو با خود گفت باوجود چنين پريشانى مبادا اين ملعونه برود و سالار ديگر بياورد در بند كند . پس بانو به وسيلهء ملاحظه تيرى در كمان نهاده ، به جانب او گشاده داد . فرد چو بوسيد پيكان سر انگشت او * گذر كرد از مهرهء پشت او پس مرجان بر زمين غلطيده به جهنم داخل شد . سوسن را آه از نهاد برآمد و گفت : اى خواجه ! چرا بىگناه شاگرد مرا كشتى ؟ بانو گفت : اى ملكه ! ببخش كه شب تاريك است سياهى به نظرم آمد ، خيال كردم كه شخص بيگانه است و مىخواهد كه داخل بزم ما شود . اين بگفت و سر را به زير افكند و متفكّروار نشست . چون چشم سوسن بر بانو افتاد ، از بس كه دلباخته بود مطلوب را پريشان نمىتوانست ديد . گفت : اى جان و عمر من ! چرا متفكّرى ؟ سرت به سلامت باشد . اگر تو دست در گردن من نمايى از دست من مىآيد كه اسكندر رومى را از تخت سرنگون كنم و تو را به جاى او پادشاه كنم ؛ و اگر از امر من تجاوز نمايى به عوض خون مرجان تو را هلاك نمايم . بانو خنديد و گفت ، فرد بدين مژده گر جانفشانم رواست * كه اين مژده آسايش جان ماست