منوچهر خان حكيم

186

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

بانو گفت : اى ملكه ! اين شرف سعادت من باشد كه تو را بانوى حرمسراى خود نمايم كه بهتر از تو كه باشد ! در سحر هم ثانى الاثنين [ دمّامه‌اى ] . اما يك آرزو دارم . سوسن گفت : آن آرزو چه باشد ؟ ! بانو گفت : دانسته باش كه در ايّام سوداگرى ، مكرّر تعريف غار افراسياب را شنيده‌ام ، مىبايد كه مرا به غار افراسياب برى كه يك نظر غار افراسياب را مشاهده نمايم و ببينم كه چگونه جايى است . سوسن گفت : اين خود سهل بوده است . پس اسمى خوانده به جانب بانو دميد و بانو مانندهء مرجان شد . آنگه گفت : اى خواجه ! من بعد تو مرجان و شاگرد منى و از پى سر من بيا كه هركجا من به تو اشاره كنم قرار گير . پس سوسن در پيش و بانو از عقب او روان شدند . چون داخل غار شدند ، سوسن بر جاى خود قرار گرفت . چون چشم دمّامه بر بانو افتاد ، هى بر سوسن زد كه : اين كيست ؟ سوسن گفت : اى ملكه ! اين را امروز از من مىپرسى كه كيست ؟ اين شاگرد من مرجان است كه حالا مدّت دو سال است كه در پيش من درس سحر مىخواند . دمّامه گفت : ( 116 ) هى سوسن ! مكرّر به تو گفتم كه اين را از غار اخراج كن ، كه او علم سحر نخواهد ياد گرفت ؛ چرا كه از پيشانى او شرّى مشاهده مىكنم . سوسن گفت : اى بانو ! حالا مرجان از توجّه شما خوب شده است . دمّامه اشاره كرد به طرف پشته‌اى كه مشهور به پشتهء صندل بود و درخت بزرگى داشت . دمّامه گفت : اى سوسن ! مرجان اگر به علم سحر اين درخت را از ريشه بكند ، حقّ به طرف شماست و الّا او را از اين غار اخراج مىكنم . پس روى به گيسيا بانو كرد و گفت : اى يار عزيز ! لب به لب زن كه من سحر مىكنم تا آن درخت از ريشه كنده شود . پس بانوى نامراد در برابر دمّامه به زانو درآمده ، به طريق ساحران لب بر لب مىزد . سوسن شروع در سحر نمود كه آن درخت از ريشه درآمد در يك جانب انداخت . دمّامه آفرين نمود و گفت : اى مرجان ! در حقّ تو اين گمان نداشتم . سوسن گفت : اى ملكه ! دربارهء مرجان سعى نموده‌ايم . [ خلاص شدن اسكندر به دست گيسيا بانو ] اما چون شب به سر دست درآمد ، دمّامه به عزم دستبرد متوجّه اردوى اسكندر شد و