منوچهر خان حكيم
184
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
خود را خلاص كنم ، او زياده از اين اموال به من خواهد ارزانى داشت كه داشتم . ارسطو گفت : اى بانو ! اوّل نوبت چرا حركت نكردهاى ؟ گفت : به جهت همينكه امتحان ديگرى نمايى . پس ارسطو و سالاران ، بانو را تحسين نمودند و بانو دلاوران بارگاه جمشيدى را وداع گفته ، از برق سراغ غار افراسياب را پرسيده متوجّه غار شد . بيت عنان كرد بر باد صرصر رها * به انداز آن سهمگين اژدها طراز كمر ، تيغ سيماب رنگ * كه بر سنگ و آهن نكردى درنگ كمرگاهش از تركش آراسته * ز بالاى زين فتنه برخاسته در اول ثنا گفت بر داورش * كه باشد فلك كمترين ياورش [ رفتن گيسيا بانو به غار افراسياب ] پس آن بانوى دلاور مسلح شده متوجّه غار شد ، در حوالى غار آتشى را به نظر درآورد . بانو متوجه آن آتش شد ، دو ساحر كريه منظر را ديده كه هركدام جامى پيش گرفته و مجلس شراب آراستهاند و عيش مىنمايند . امّا چون آن ساحران صداى سمّ اسب بانو را شنيدند ، سر بالا كردند و بانو را ديدند كه آدميزادى در غايت استعداد و جاهل سند « 1 » مقبول و مطبوع سوار شده ؛ چون بانو رخت مردانه پوشيده بود ، ايشان خيال مىكردند او مرد است . از آن ساحران يكى را سوسن جادو مىگفتند ، چون نظرش بر عارض گيسيا بانو افتاد ، يك دل نه ، هزار دل ، عاشق و نگران بانو شد و از جاى خود برخاست و گفت : اى جوان آدمى ! خوش آمدى ، فرود آى كه تا خدمتى كه از دست ما برآيد دربارهء ملازمان شما به تقديم رسانيم . پس بانو پا از ركاب خالى نموده ، اسم پروردگار عالم را بر زبان جارى كرده در ميان ساحران نشست . سوسن زبان گشاده گفت : اوّل شما حال خود را بيان كنيد بعد از آن من مقدّمهء خود را بگويم . سوسن گفت : اى آدميزاد ! دانسته و آگاه باش كه مرا سوسن جادو مىگويند و خالوزادهء هيكلان مغربيم و مدت سى سال است كه در پيش دمّامهء جادو درس علم سحر مىخوانم و مدّت يك ماه
--> ( 1 ) . اصل چنين است . ظ : جاهل سنّ ، يعنى جوان .