منوچهر خان حكيم
181
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اسكندر مدد از يمين و يسار ، بلكه از زمين و آسمان [ نصرت ] مىآيد ، چنانكه امروز يك پيادهء مفلوك آمده هفده نفر سالار مرا گرفته ، سر ايشان را به خاكستر فروكوبيده ، جسد ايشان را به دار كشيد . آن نامه را به دست قاصدى داد و به خدمت مادر خود فرستاد . قاصد صلصال به خدمت دمّامه رسيد و نامه را به دو داد . چون بر مضمون مطلّع شد ، فرمود تا قاصد صلصال را مخلّع ساختند . گفت : برو فرزند مرا بگو كه امشب كارى مىكنم كه باعث اطمينان خاطر تو باشد . [ دستبرد دمّامه به اردوى اسكندر ] اما چون شب به سر دست درآمد ، دمّامهء جادو به عزم دستبرد ، متوجّه اردوى اسكندر شد . چون به در بارگاه رسيد ، اسمى خوانده به جانب ياران و بارگاه نشينان دميد . چنان خواب بر چشم و گوش ايشان غلبه كرد كه اگر اعضاى ايشان را به مقراض ريزه مىنمودند ، خبردار نمىشدند ، و خود به صورت عقابى شده ، اسكندر را دست و گردن بسته ، چنگ در گريبان او زده ، بر روى هوا بلند شده در غار افراسياب برده در بند كشيد . اما چون صبح صادق دميد و نيّر اعظم كه عطيهبخش ممالك عالم است ، جهان را به نور جمال خود منور گردانيد ، سالاران منتظر بودند كه اسكندر از بارگاه بيرون آيد ، اثرى ظاهر نشد . سالاران در محض آزردگى بسر بردند ، چرا شهريار به صف لشكر تشريف نياورده است ؟ در اين گفتگو بودند كه مهتر دوران ، نسيم داخل بارگاه شد ؛ ديد كه هنوز پردهء قرق انداخته پرده را برگرفت و داخل بارگاه شد . اسكندر را در بالاى تخت نديد و دامنهء خيمه را ملاحظه كرد ، اثرى از آمدن عيّار به وى ظاهر نشد . آه از نهاد نسيم برآمد ، به بيرون آمد آن قضيه را به فريدون و ارسطو بيان كرد . ارسطو رمل زده ، بر چهل و چهار خانهء رمل نظر كرد و بعد از تفكّر بسيار سر برآورد و گفت : اسكندر را در مقام تاريكى دربند كشيدهاند و جمعى غير ملّت « 1 » بر دور او حلقه زدهاند . بعد از آن شب به سر دست درآمد .
--> ( 1 ) . غير ملّت : غير موحّد و نامسلمان .