منوچهر خان حكيم

182

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

القصّه ، بدين نحو هر شب يكى از سالاران كم مىشدند . ارسطو عيّاران را طلبيد و گفت : حيف بر شما كه اسم عيّار داريد ، واقع من بعد مدار ما بدين نحو خواهد گذشت كه هر شب يكى از سالاران را بدر برند . شما ، هركدام خود را بىقرينه مىدانيد ( 113 ) و نمىتوانيد اردوى خود را نگاه داريد . نسيم پيش رفته و گفت : اى حكيم ! اگر اين دستبرد را عيّارى بكند و ما علاج نكنيم ، تقصير از ماست و اگر اين كار ساحر است از دست ما بيرون نمىآيد « 1 » كه به همراه جادوان سر و كلّه زنيم ؛ يك‌جا هم ما نمىدانيم كه ولى نعمت ما كجا در بند است تا ما به خلاصى او بكوشيم . پس برق چون ديد كه ناخوشى در بارگاه شد ، متوجّه باغ شمسه شد . چون ملكهء ختا از آمدن برق واقف شد ، به استقبال او بيرون آمد و برق را در مجلس برد و با يكديگر شروع در مى خوردن كردند . امّا برق هرچند مى مىخورد ، شكفته نمىشد . شمسه گفت : اى دلاور ! مگر از صحبت ما دلگيرى كه شكفته نمىشوى ؟ برق گفت : اى ملكه ! طرفه قضيه‌اى رو [ ى ] داده است كه اسكندر را با پسر و پسرزاده با دوازده نفر از سالاران هر شب يكى از ايشان گم شده‌اند و نزديك است كه اردوى ما به هم خورد . فى الحال شمسه اشاره نمود كه برق را به صورت كنيزان آراستند و خود با برق برخاسته متوجّه غار افراسياب شدند . چون به بارگاه دمّامه رسيدند ، دمّامه را ديد كه تابوت شمامه را در پيش خود گذاشته‌اند و ساحران بر دور او نشسته‌اند و نوحه مىكنند . چون چشم دمّامه بر شمسه افتاد ، از جا جسته او را تعظيم نمود . شمسه گفت : اى بانو ! تا كى اين تابوت را بر پيش خود گذاشته نوحه مىكنى ؟ بقاى عمر شما باشد ، فكرى دربارهء مردم ختا نماييد كه اسكندر به كنار پل اجنّه آمده است با درياى لشكر و ختائيان جمله متوهّم شده‌اند و ارادهء بدر رفتن دارند . بنده هم تمامى اموال خود را بر يكديگر بسته‌ام ، در همان جا گذاشته و خود به خدمت آمده‌ام كه اگر امر باشد ، نقل به غار نمايم و در زير سايهء مرحمت شما باشم . دمّامه نگاهى به شمسه كرد و گفت : اى شمسه ! طرفه دخترك ترسناك بوده‌اى ، اكنون كو اسكندر ؟ ! من اسكندر را با دوازده نفر سالار نامى در بند دارم و منتظرم تا چهل

--> ( 1 ) . بيرون نمىآيد : برنمىآيد .