منوچهر خان حكيم

180

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

ختايى گرفت . در اين اثنا از روىدشت گردى پيدا شده ، چهل نفر پياده از ميان گرد بيرون آمدند . جمعى جوال‌هاى خاكسترى در دوش گرفته و بعضى چوب‌هايى بلند پاى « 1 » بر كف داشتند . سركردهء ايشان همان پيادهء بگده‌دار بود كه قبل از اين وصف شد . تا رسيدن ، دست در ميان جلبندى برده تيشه و اسباب نجّارى بيرون آورده ، دو دار بلندپايه بر سر پا كرده و جوال‌هاى خاكستر را در زير او فروريخت و رو به سام كرد و او را به صف لشكر فرستاد ؛ رو به جانب اسكندر كرده دعا و ثنا به جاى آورد و گفت : شهريارا ! جنگ را به بنده واگذاريد و خود با سالاران در تفرّج باشيد . اين بگفت و سر راه بر سهم گرفت . سهم ديد كه پياده‌اى سر راه بر او گرفته است ، بانگ بر او زد كه : اى پيادهء بىدولت ! تو كيستى كه ارادهء جانفشانى اسكندر مىكنى ؟ آن پياده گفت : من قابض روح پليد توام . سهم در غضب شده شمشير را از غلاف كشيده ، حوالهء او كرده ، آن دلاور دست به جلبندى كرده سنگى تراشيده بيرون آورده فلاخن را از كمر گشود ؛ سنگ را در پلّهء فلاخن نهاده چنان بر پيشانى مركب سهم زد كه هر مغزى كه استاد ازل در كاسهء سر او ريخته بود ، از فوّارهء دماغش بر خاكدان دهر فروريخت و آن گبر با مركب درهم پيچيد . آن پياده گفت : ( 112 ) اكنون تو نيز مثل من پياده شدى . اين بگفت و با يكديگر دست به گريبان شدند . پس آن دلاور فرونشست و سر را در ميان دو شاخهء سهم برده او را از زمين بركند و متوجّه آن تلّ خاكستر شد ، تا رسيدن ، سر او را بدان تلّ خاكستر فرو برده چندان نگه داشت كه روح پليدش متوجّه درك الاسفل شد . بعد از آن مرده او را به دار كشيده باز مبارز طلبيد . ختايى ديگر به ميدان آمد . او را با تير كشته سرش را بدان تلّ فرو برده ، او را نيز به دار كشيد . القصّه ، آن روز تا محلّ « 2 » عصر ، آن پيادهء دلاور هفده نفر ختايى را بدين نحو گرفته بر دار كشيد كه شب به سر دست درآمد . آه از نهاد صلصال برآمد ، فى الحال نامه‌اى به نزد مادر خود نوشت به اين مضمون كه : اى مادر ! كسى كه لاف خليفه‌گرى ماروس [ مهروس ] و منهاز زند ، دريغ كه فرزند خود را در دست دشمن واگذارد . غرض آنكه از براى

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . محل : موقع .