منوچهر خان حكيم
174
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
دوش هركسى مىزد ، تيز نيش بگده « 1 » از سينهاش نمايان مىشد و هركه را بر كمر مىزد ، در ميان هردو قدمش نمايان مىشد ؛ روى به جانب عبد الحميد نمود كه : درپى بنده بيا كه راه از اين جماعت مىتوانيم گرفت . پس عبد الحميد و دوستان سر درپى او نهادند و پياده ايشان را از ميان طلايه بدر برد و در خلوتخانهء خود فرود آورده ، در خدمت ايشان كمر بست . عبد الحميد گفت : اى دلاور ! تو كيستى و سبب انسانيّت چيست كه دربارهء ما تقديم رسانيدهاى ؟ آن دلاور گفت : اگر ( 108 ) اسكندر در ختا آيد ، اسم خود را بيان خواهم كرد . اما آمدن اسكندر به ختا ممكن نيست ؛ چرا كه سه جنگ متعاقب به دربند آورده ، شكست خورده است . [ دستبرد نسيم به ختا ] اما نسيم چون اين كلمات را شنيد ، با خود گفت : برق چنان دستبردى به ختا كرده است كه تا قيامت باز خوانند ، پس مصلحت بر اين است كه دخل در غار كرده برابر دستبرد برق ، دستبردى نمايم . پس روى به عبد الحميد كرد و گفت : اى شهزاده ! جاى شما خراب است بنده سرى به خدمت اسكندر بكشم و از احوال اردو خبرى معلوم نمايم و باز به خدمت برسم . پس نسيم متوجهء غار افراسياب شد و خود را به درون غار رسانيد و به گوشهاى درنگ نمود ؛ ديد كه يك نفر جنّى بيرون آمده نامهاى آورد در سر زانوى دمّامه گذاشت . دمّامه چون نامه را بر خواند از جاى برخاست و با انيسان خود تعظيم نامه كردند . نسيم حيران شد كه آيا اين نامهء كه باشد كه دمّامه اين همه تعظيم او نموده است ! از يكى پرسيد كه اين نامه از خدمت كه آمده است . آن مرد گفت : اين پياده از چاه عزازيل از خدمت ماروس [ مهروس ] و منهاز آمده است . پس دمّامه مهر ارغوانى نامه برداشته ، شروع در خواندن كرد . نوشته بود كه : اى دمّامه ! به تو گفتم از چاه عزازيل بيرون مرو ، حرف نشنيدى و مانند شمامه ساحرى را به كشتن دادى . حالا دغدغه مكش ، حالا نيز صندوق ابليس را به نزد پسرت فرستادهايم تا از بركت او بر اسكندر مظفّر شود .
--> ( 1 ) . بگده : قمه ، قداره .