منوچهر خان حكيم
175
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
پس دمّامه اشاره كرد تا صلصال خان و هالوت شاه با جمع اكابران ختا به استقبال صندوق بيرون آيند ، نسيم نيز در جلو صلصال روان شد . چون در سر چاه عزازيل رسيدند ، نسيم چاهى ديد كه سرش به گشادى ده ذرع و دلوى از [ چرم ] بلغار را طناب ابريشم در سر آن چاه است . يك بار ديد كه چهار جنّى از چاه بيرون آمدند و صندوقى را ديد كه تمام آن صندوق را شبكهء طلا گرفته بودند . چون چشم مردم ختا بر آن صندوق افتاد ، با صلصال و هالوت و جميع مردمان به سجده افتادند . مهتر نسيم نيز به سجده افتاد و به دل گفت : خدايا ! تو را سجده مىكنم . پس از درون صندوق آوازى آمد كه اى صلصال خان ! حرف مرا نشنيدى و مانند شمّامه ساحرى را به كشتن دادى ، الحال كس بفرست تا دربندها را نگاه دارند كه طالع اسكندر قوى است و با درياى لشكر به پاى دربند فرود آمده است . صلصال گفت : سگدندان را با لشكر گران به نگهبانى دربند فرستادهام . آنگه فرمود تا خيمهء على حدهاى از براى آن صندوق بر سر پا كردند . سواى آن چهار جنّى ، ديگر كس را راه به آن خيمه نبود و سواى يك مرد كه به امر مشعل سوختن مشغول بود . نسيم كه در ميان ساحران مىگرديد نمىدانست كه چه نوع دخل در آن خيمه كند . ناگاه ديد كه آن مشعلچى مشعل را بر زمين زده ، احتياجش به آب افتاد و متوجّه به كنار آب شد كه نسيم از عقب او روان شد . همين كه ختايى به كنار آب رفت ، تا نشستن ، نسيم كمندى در حلق او كرده چندان نگاه داشت كه مرغ روحش متوجّه درك الاسفل شد . بعد از آن پوست صورت او را كنده ، به روى خود كشيد ؛ جسد او را در آب انداخت و خود آمده به امر مشعل سوختن مشغول شد و از شكاف خيمه نگاه مىكرد . ديد كه آن چهار جنّى صندوق را گذاشتهاند و خودشان در برابر صندوق به دو زانوى ادب نشستهاند . [ فريب خوردن صلصال خان از مهتر نسيم ] نسيم حيران شد ( 109 ) با خود گفت اگر ابليس مرده است ، چرا قرار به حبس داده است ؟ ناگاه ديد آن چهار نفر جن آمدند و هركدام يك لنگرى طعام در سر گذاشته ، بر