منوچهر خان حكيم
173
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
چارصد نفر عيّار رفته است و اگر عياذ باللّه بعد قضيهاى بر سر شهزاده بيايد ، فردا در اردوى اسكندر تعريف نمايم كه عبد الحميد با عورتى به جنگ چارصد نفر كافر رفته بود من ايستاده بودم تماشا مىكردم ؟ اين بگفت و از باغ بيرون آمد و متوجّه چارسو شد و برق بعد از رفتن نسيم به پيچوتاب آمد و از جاى خود برخاسته شروع به يراق پوشيدن كرد . شمسه چون ديد كه مطلوبش عزم بيرون رفتن دارد ، شروع در التماس كرد و گفت اى سرهنگ ! تو نيز ارادهء بيرون رفتن دارى ؟ داغ بر دل ما منه . برق گفت : اى بانو ! اگر فلك شعبدهباز شعبدهاى بازد و حيلهاى انگيزد كه پاى عبد الحميد بر سنگى برآيد ، چه بايد كرد ؟ چون شمسه ديد كه برق رفتن را بر خود جزم كرده است ، شمسه نيز يراق پوشيده كنيزان را در واقف بودن [ بر حال ] بنديان سفارش نموده روى به مهرانگيز كرد و گفت : اى ملكه ! جاى شما در اينجا خوب است ؛ شما باشيد و كنيزان در خدمت تو باشند بنده نيز مىروم . اگر چيزى واقع شود ، مددى به برق رسانم . مهرانگيز گفت : من نيز به هوادارى برادرزادهء فريدون با شما موافقت مىنمايم . القصّه ، ياران با يكديگر مكمّل و مسلّح شده از باغ بيرون آمده ، متوجّه چهارسو شدند . غرض ، چون عبد الحميد به دهنهء چهارسو رسيد ، الماس را ديد كه در روى صندلى سرهنگى قرار گرفته است و چهارصد نفر عيّار منتظر فرمان او ايستادهاند . در اين اثنا نظر الماس بر سياهپوشى افتاد كه بر دهنهء چارسو ايستاده است . نعرهاى كشيد كه : اى سياهپوش ! تو كيستى ؟ عبد الحميد گفت : من قابض روح پليد تو ، نبيرهء اسكندر ذو القرنين [ هستم ] و مرا عبد الحميد مىگويند . الماس چون نام عبد الحميد را شنيد ، دست به خنجر كرده روى به جانب عبد الحميد نهاد كه شهزاده دست به تيغ آبدار كرده در ميان لشكر ختا افتاد ، كه در اين اثنا نسيم و برق با نازنينان رسيدند و نعرهاى كشيد خود را بدان جماعت زدند و آغاز جدال نمودند . امّا ختائيان غلبه كرده ، هجوم بر سر ايشان آوردند كه در آن اثنا پيادهء بگدهدار دلاور در ختا [ كه ] قبل از اين هوادارى خسرو كامكار مىنمود ، رسيد . بگدهءگران در دست جلوه داده ، نعرهاى زد و خود را بدان جماعت زد و بگده را بر