منوچهر خان حكيم

172

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

طفّاج گرفت . هردو به نيزه‌ورى درآمدند كه هيچكدام را ظفرى و حذرى « 1 » واقع نشد . آنگه دست از شمشير و ساير نيزه كشيده شروع در كشتى كردند . از وقت صبح تا عصر تلاش مىكردند كه هيچكدام نتوانستند با يكديگر زيادتى نمود كه در اين وقت آتش‌افروز كه عيّار فريدون بود ، خود را به نزديك فريدون رسانيد و گفت : اى شهزاده ! اگر از عهدهء او بيرون نمىآيى در بنده اشاره كن تا پايش را گرفته بيندازم . از شنيدن اين سخن غيرت به فريدون غلبه كرد ، قد و قامت طفّاج را از زمين كنده بر بالاى سر برد چنان بر زمين زد كه از پى سر تا پاشنهء پا بر زمين درشت نقش بست ؛ خود را بر سينهء او گرفته خنجر يمانى را بر حلق او نهاد كه طفّاج گفت : اى دلاور ! دست نگه دار كه مسلمان شدم و فريدون از سينهء او برخاست . طفّاج گفت : اى شاهزاده ! اگر فرمان باشد خود را به ختا رسانم ، بلكه تا آمدن شما كار توانم نمود ؛ فريدون او را رخصت داد . پس طفّاج لشكر خود را برداشته متوجّه ختا شد . سگدندان حرامزاده حالت گذشته را تفصيل نموده ، به دست قاصدى داده به خدمت صلصال فرستاد . اسكندر اشاره نمود تا سالاران مسلّح شده ، جنگ را به دربند انداختند . سه جنگ متعاقب به دربند انداخته ، شكست خورد . [ دستبرد عبد الحميد به ختا ] اما چند كلمه از عبد الحميد گوش كنيد . شبى عبد الحميد گفت : اى ياران ! من امشب خود را ( 107 ) به اردوى ختائيان زده ، دستبردى مىنمايم . شمسه گفت : اى دلاور ! بنشين ، عبث خود را رنجه مدار كه الماس جادو شبگرد ختاست و آن حرامزاده زبردست است . عبد الحميد گفت : هرچند او زبردست باشد ، من هم زبردستم . پس شهزاده يراق پوشيده متوجّه چارسو شد . بعد از رفتن عبد الحميد ، مريم بانو مطلوب عبد الحميد از پى سر او بدر رفت و بعد از رفتن ايشان نسيم از جاى برخاست . شمسه گفت : اى مهتر ! تو هم داعيهء بيرون رفتن دارى ؟ فسخ اين عزيمت نما و بر جاى خود بنشين . نسيم گفت : اى ملكه ! اين سخنان رواست كه شما مىگوييد . عبد الحميد تنها با يك دختر به جنگ

--> ( 1 ) . در جاهاى ديگر : خطرى .