منوچهر خان حكيم

171

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

تمام بر جرّاح زد كه : اى حرامزاده ! اگر تو راز ما را فاش نمىكردى چه مىشد ؟ اكنون تيرك را به سر وقت ما رسانيد و حق سبحانه و تعالى ما را ظفر بخشيد ، تيرك را گرفته به سر وقت تو آمدم و تو را هم گرفته در پهلوى او در بند مىكشم كه فردا كار هر دوى شما را تمام نماييم . غياث شروع در تضرّع كرد و گفت : اى جوان ! در وادى من مروّت كن كه اين سخن را از ترس جان و زن و فرزند گفته‌ام ( 106 ) كه صلصال سوگند ياد كرده بود . القصّه ، غياث را با تيرك در زير زمين برده در بند كشيدند . چون صبح صادق شد ، غوغا در شهر ختا افتاد كه امشب غياث جرّاح در سر چارسو آمده سخنى در گوش تيرك گفت و تيرك او را در بند كشيده ، خود بيرون رفت . بعد از يك ساعت پياده‌اى آمده مهر تيرك را آورده ، جرّاح را گرفته برده و اثرى از ايشان ظاهر نشد . چون اين سخن به گوش صلصال خان آمد ، عالم روشن در نظر شومش تيره شد و هالوت را طلبيده به غار افراسياب رفتند و با يكديگر مشورت شبگردى ختا نمودند . پس خليفهء شاگردان دمامه كه او را الماس مىگفتند او را طلبيده ، قدّ و قامت او را به خلعت شبگردى مخلّع ساختند و منشورنامهء عسس ختا را به اسم الماس نوشتند ؛ چهارصد نفر عيّار را محكوم حكم او نمودند و تيرك با غياث جرّاح در زير زمين محبوس ماندند . مقدّمهء به ميدان آمدن طفّاج ابن صلصال و مسلمان شدن او به دست فريدون ثانى اما راوى گويد از آن جانب چون شب به سر دست درآمد ، صداى طبل جنگ از اردوى تركان بلند شد و اسكندر نيز اشاره نمود تا سقلاب خان چند قدم در نقّاره خانه نهاده هفده من دوال را بر طبل افلاطونى آشنا نمود كه صداى صاحبقران صاحبقرانى به مسامع دوست و دشمن رسيدن گرفت . امّا چون صبح شد ، سگدندان حرامزاده مكمّل و مسلّح شده ، خواست كه به ميدان آيد . طفّاج ابن صلصال ، سگدندان را نگذاشت و گفت : اى دلاور ! ميدان دارى امروز با من است . پس طفّاج به ميدان آمد و مبارز خواست . از صف سپاه منصور ، فريدون ثانى در برابر پدر بزرگوار خود سر فرود آورده ، سر راه بر