منوچهر خان حكيم
170
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
زلف خود در پيچوتاب درآمد ؛ روى به جانب عبد الحميد كرد و گفت : اى شهزاده ! مايهء فساد ختا اين حرامزاده است كه شكنجه بر مهتر نسيم زده است . نمىدانم كه چگونه بر احوال ما اطلاع يافته است ! پس عبد الحميد اشاره نمود تا او را بسته داخل ايوان شمسه كردند . عبد الحميد روى به وى كرد و گفت : اى حرامزاده ! تو را خود اين جرأت نبود كه دخل در باغ شمسه كنى ، راست بگو تو را كه رهنمونى كرده است ؟ تيرك گفت : اى شهزاده ! من به فرمودهء صلصال خان در شصت هزار محلّهء ختا جار زده و منادى نمودم كه هركه از نسيم خبرى داشته باشد ما را آگاه كند . بنده امشب در چارسو بودم كه غياث جرّاح آمده بنده را از اين حال آگاهى داد . بنده او را دربند كشيده ، آمدم كه علاج اين فتنه نمايم كه به دست شما گرفتار شدم . برق چون اين كلمات را شنيد ، گفت : اى شهزاده ! رفتم كه مكرى بر آب زده ، جرّاح را بيارم و الّا فردا اين خبر به صلصال مىرسد و جرّاح را خواهد طلبيد و آن حرامزاده مقدّمات احوال ما را تمام و كمال به نزد صلصال خواهد گفت و فتنهها بر سر پا خواهد شد . شهزاده گفت : اى سرهنگ ! خيالى بكن . پس برق فكر نموده ، نامهاى نوشت به اين مضمون كه : اى عيّاران ! من جايى نشسته و احتياج كلى به جرّاح دارم ، حامل رقعه مهتر حميم را فرستادم ، البته غياث را به دست او داده بفرستيد . پس مهر تيرك را از بغل او درآورده ، رقعه را مهر كرده در بغل نهاد و خود را به صورت پيادههاى ختايى آراسته ، متوجّه چارسو شد . چون به سر چارسو رسيد ، رقعه را بيرون آورده به دست عيّار تيرك داد . چون ايشان مهر تيرك را ديدند ، بوسيده بر چشم نهادند و غياث را به دست برق دادند . مهتر دوران « 1 » غياث را برداشته متوجّه باغ شد . جرّاح در ميان خوف و رجا افتاد و گفت : اى دلاور ! هيچ مىدانى كه پهلوان با من چه كار دارد ؟ برق گفت : اينقدر مىدانم كه جايزهء آن نشان كه دادى ، نشان درست بود ، تو را سرافراز كنند . القصّه ، تا به در باغ شمسه رسيدند ، برق ، نجق « 2 » را از كمر كشيده ، چند نجق به قوّت
--> ( 1 ) . اين تعبير معمولا براى نسيم به كار مىرود ، در اينجا براى برق فرنگى به كار رفته است . ( 2 ) . نجق : گرز كوچك .