منوچهر خان حكيم

167

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

خدنگ جهان سوز آتش‌فروز * شده جامهاى زره تير دوز شپاشاپ پيكان جوشن شكاف * سپر [ را ] درآورده در پيچ‌وتاب « 1 » ز سم ستوران در آن پهن دشت * زمين شش شده ، آسمان گشت هشت يكى خورده بر فرق گرز گران * يكى را شكسته ز كوپال ، ران يكى از نمد زخم سر سوختى « 2 » * يك چاك شمشير بر دوختى يكى را شده خشك بر چهره خون * يكى خسته از خنجر آبگون تبرزين به خون يلان گشته غرق * چو تاج خروسان جنگى به فرق سپرها فتاده همه واژگون * چو كشتى كه افتد به درياى خون زبان‌هاى شمشير كين خواسته * ز « انّا فتحنا » شد آراسته اما مغلوبه در كار بود كه فريدون ثانى خود را به خسرو خان بالغى رسانيد و دست در كمر زنجير او كرده از صدر زين درربود و بر زمين زده كه عيّاران ريختند دست و گردنش را بسته به بارگاه بردند ؛ شب به سر دست درآمد ، دست از همديگر كشيده به بارگاه خود رفتند . اما چون اسكندر به بارگاه قرار گرفت ، امر نمود كه خسرو خان بالغى را به معرض خطاب آوردند . فرمود : اى دلاور ! خداى را ستايش كن تا برقرار سابق حكومت [ خان ] بالغ را به تو ارزانى دارم . مختصر كلام ، شهريار عالم ، زنگ كفر از دل خسرو خان برآورده ، پيش دويد پاى اسكندر را بوسيد و كلمهء طيّبه بر زبان جارى ساخت و از سر صدق و اخلاص مسلمان شد . اسكندر اشاره نمود تا قدّ و قامت او را به خلعت گرانبها مخلّع ساختند و حكومت [ خان ] بالغ را به اسم خسرو خان نوشتند . [ بقيّهء داستان گرفتارى نسيم ] اما راوى نقل مىكند كه چون تيرك عيّار در غار افراسياب پىگردنى خورده ، بيرون آمد و متوجّه خدمت صلصال شد . چون به بارگاه رسيد ، دست بر سينه گذاشته به رسم حاجتمندان ايستاد كه صلصال خان گفت : اى سرهنگ ! چه مطلب دارى ؟ گفت :

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . نمد سوخته را روى زخم مىگذاشتند كه ضدّ عفونى شود .